شناسه: 59257

چشمانی برای ندیدن یک روز ظهر بدون اطلاع قبلی به خ...

چشمانی برای ندیدن یک روز ظهر بدون اطلاع قبلی به خانه آمد. گویا مرخصی گرفته بود. از طرفی چندتا از خانم¬های فامیل برای دیدن من، که ناخوش احوال بودم، آمده بودند. قربانعلی در حیاط خانه همینطور ایستاده بود تا به پیشش رفتم. دیدم باناراحتی به کفشهای زنانه، خیره شده است. ازمن خواهش کرد که مهمانان را به بهانه¬ای به اتاق دیگری ببرم تا او بتواند به اتاق خودش برود. ازاین حرفش تعجب کردم و ازاو خواستم که به جای اینکار، با مهمانان سلام و احوالپرسی کند و چند دقیقه¬ای بنشیند و بعد به کارخودش برسد. قربانعلی چیزی نگفت، اما متوجه شدم که زیاد مایل نیست. همین که قربانعلی پشت سرمن وارد شد، همه مهمانان از جایشان بلند شدند و به احوالپرسی ازاو مشغول شدند. قربانعلی درحالیکه سرش را پایین انداخته بود، با تبسم، جواب¬های کوتاهی به آنها می¬داد. و بعد نگاهی به من کرد و به سمت اتاقش رفت. مهمانان باتعجب به همدیگر نگاه ¬کردند. تا اینکه یکی از آنها گفت: «چرا قربانعلی با ما اینقدر غریبی می¬کند؟» جوابی به او نداشتم بدهم. بارها درباره این طرز رفتار به قربانعلی تذکر داده بودم و ازاو خواسته بودم بیشتر مردم¬دار و اجتماعی باشد. بعداز شهادتش همان خانم، که به پهنای صورت اشک می¬ریخت، برای دیگران از چشم¬پاکی وحجب و حیای قربانعلی می¬گفت. تازه به مفهوم این قول پی بردم: «شهادت یک لباس تک¬سایز است و باید در قدو قواره آن باشی و اگرنه بهت نمی دهند». به نقل از مادر شهید قربانعلی نظری.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه