شناسه: 59513

مردخدا

خواهر شهید اسماعیل لشکری قبل از شهادت داداشم من دانشگاه بودم مادرم تعریف می کنه مگه آخرین بار که داشت می رفت سرکار خداحافظی که بره ولی دوباره برگشت من رو بغل کرد و فشار داد و خداحافظی کرد متفاوت از بقیه خداحافظی ها گفت مامان دلم خیلی برات تنگ میشه و متوجه شدم این آخرین خداحافظی است و دوهفته بعد به شهادت رسید داداشم خیلی صبور بود گاهی اوقات من تندی می کردم ولی او صبورانه از ماجرا می گذشت و نه فقط با ما بلکه با همسایه ها صبورانه برخورد می کرد یه آقای مسنی در همسایگی ما بود یه روز سرماخورد خیلی حالش بد شد داداشم اون بنده خدا رو برد دکتر مامانم گفت نکنه خدای نکرده اتفاقی بیفته بقیه از چشم تو ببینند ولی داداشم با لبخند گفت این بنده خدا کسی رو نداره میشه شما زحمت بکشی یه آش یا سوپی رو براش تهیه کنید. یکی دیگه از همسایه هامون نابینا بود خواهرش فوت کرده بچه های خواهرش رو نگه می داشت بچه ها 7 یا 8 ساله بودند و بخاطر اینکه سرپرست نداشتند داداشم به اونها هم رسیدگی می کرد و خریدی لازم داشتند براشون فرام می کرد با وجود اینکه شب قبل شیفت بود ولی اون شب هم دلش آرام نگرفت و با گروه به ماموریت رفت ده ، دوازه نفر بودن که با تیراندازی اشرار روبرو می شن و داداشم شهید میشه به داییم زنگ زده بودند که آرام آرام به ما خبر دهند ، او تک پسر و فرزند اول خانواده بود بخاطر اینکه ما نگران نشیم چیزی از درگیریهای منطقه به ما نمی گفت دوران آموزشیش من دبیرستان بودم یه بار برام یه دفتر خاطرات آورد و من هنوز هم اون دفتر رو کنار دفتر خاطرات داداشم ازش نگه داری می کنم پیرمرد تنهایی در همسایگی ما زندگی می کرد . چند روز بود که خبری از او نداشتیم . اسماعیل متوجه شد که پیرمرد به شدت سرما خورده و در بستر بیماری افتاده . سرمای خشک زمستان بدجوری او را زمین گیر کرده بود . اسماعیل برایش وقت گرفت و او را به دکتر برد . حال پیرمرد وخیم بود و نیاز به مراقبت ویژه داشت . مادرم که این وضعیت را دید با نگرانی گفت : - مادر جان نکنه خدای ناکرده اتفاقی بیفته و بقیه از چشم تو ببینند اسماعیل همان طور که داشت دستور پزشک را روی پاکت دارو می خواند سر بلند کرد و با مهربانی جواب داد : - نگران نباش مادر . فقط این بنده خدا کسی رو نداره . میشه شما زحمت بکشی و براش سوپ بپزی ؟ *** با چند پاکت میوه و خوراکی داشت به سمت خانه مان می رفت . وقتی رسید داخل کوچه دیدم از جلوی خانه خودمان رد شد و رفت در منزل همسایه مان زنگ زد . بچه ای هفت ـ هشت ساله در را باز کرد و اسماعیل بعد از سلام و احوال پرسی رفت تو . می دانستم که مرد آن خانواده نابیناست . وقتی برگشت از او پرسیدم : - قضیه چیه ؟ آهسته گفت : - خواهر این مرد رحمت خدا رفته و سرپرستی دو تا بچه اش افتاده روی دوش او . خریدشون رو من انجام می دم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه