شناسه: 59523

پدر

راوی پدر شهید:محمد علی دولت آبادی تا آنجایی که می توانست سعی می کرد چیزی از من نخواهد . اگر پولی به او می دادم که برای خودش لباسی بخرد می رفت و در بازار چیزی را می خرید که گران نباشد . در یک دوره ای من به شدت مشکل مالی داشتم . او هم جوان بود و مثل خیلی از جوانان دوست داشت خوش تیپ بگردد و پول خرج کند اما در آن برهه برای این که شرمنده نشوم اصلا چیزی نخواست . *** معمولا هر وقت زنگ می زدم کلانتری می گفتند محمد ماموریت است . می دانستم که با موتور سیکلت به گشت زنی می رود ، حتی زمستان ها .یک بار اواخر شب با لباس گلی و برفک زده آمد خانه . یک راست رفت کنار بخاری و ساکت و آرام همان جا ایستاد که گرم شود . رفتم کنارش و دیدم بدجوری لباسش یخ زده است . نوک بینی و گونه هایش از سوز سرما قرمز شده بود . با گلایه گفتم : «بابا چی کار میکنی با خودت ؟ تو هم مثل بقیه پلیس ها . این طوری که خودت رو نابود می کنی» . تازه گرم شده بود و می توانست بدون لرزیدن حرف بزند : - کار ما کشف وسیله سرقتیه - خب چه فرقی می کنه ؟ همه همین کار را می کنند . یا دنبال مجرمند یا کشف جرم ... مقداری تامل کرد و جواب داد : - نه بابا ! وقتی یک ماشین سرقتی را به صاحبش برمی گردونیم و میاد میبره اونقدر کیف داره با تعجب پرسیدم : - کیف داره ؟ - آره . ماشین هایی که دزدیده می شن معمولا ماشین های ارزان قیمتن . خیلی وقت ها همه دارایی یک خانواده اند و باهاش امرار معاش می کنن . بیشترشون دیگه نمی تونن چیزی به جاش بخرن . وقتی ما این ماشین رو به اونا تحویل میدیم از تنگنای مالی نجات پیدا می کنن . چه لذتی از این بالاتر *** در مراسم ختم محمد ، خانمی با لباس مندرس نشسته بود . او را نمی شناختم . رفتم و پرسیدم : - ببخشید شما محمد را از کجا می شناسید ؟ نگاهی به دور و برش انداخت و آهسته گفت : - با شهید نسبتی دارید ؟ - بله . عمه اش هستم - راستش من فقیر بودم . در همان خیابانی که کلانتری بود می نشستم . هر وقت برادرزاده شما با موتور از آنجا رد می شد می آمد سراغ من و می پرسید :«خاله اینجا نشسته ای کسی اذیتت نمی کنه ؟» . بعد هم مقداری پول به من می داد و می رفت . یکی دو روز خبری از او نشد . دیدم بنری به دیوار کلانتری نصب شده و روی آن نوشته شهید محمد علی دولت آبادی *** با این که در منزل اجاره ای می نشستیم اما از همسایه ها اجازه گرفت و در پارکینگ خانه یک هیأت راه اندازی کرد . با رفقایش می آمدند و پارچه می زدند و مجلس هفتگی می گرفتند . همین هیأت دست خیلی از جوان ها را گرفت . الان هم که شهید شده پارکینگ خانه مان را تبدیل به حسینیه شهید دولت آبادی کرده ایم . دوستانش مرتب در اینجا حضور دارند. خود شهید هم زنده است و به ما کمک می کند. این اواخر برای تحویل سال خودش را به حرم امام رضا (ع) می رساند . اول از تهران به سبزوار می آمد و سری به فامیل و آشناها می زد و بعد می رفت مشهد . آن سال مرخصی اش کمتر بود و خلاف همیشه اول به زیارت رفت و بعد آمد سبزوار . وقت دید و بازدید سر به سرش گذاشتم و به شوخی گفتم : - حالا دیگه ما رو فراموش کردی محمد آقا ! سریع جواب داد : - مگه می شه شماها رو فراموش کنم ؟ اول به نیت پدر و مادر و هر کدام از شما پنج قدم توی حرم برداشتم و براتون دعا کردم . بعد برای خودم *** گوشی اش پر از فایل های صوتی مداحی و دعا و زیارت بود . هر وقت فرصتی دست می داد گوش می کرد و خیلی وقت ها هم شعرهای زیبای مداحی ها را زیر لب می خواند . ارادتش به ائمه اطهار (ع) ومخصوصا حضرت ابا عبدالله و امام رضا(ع) فوق العاده بود . توی محل کار و ماموریت ها اگر فراغتی دست می داد معمولا این شعر را با خودش می خواند : زائری بارانی ام ، آقا به دادم می رسی؟ بی پناهم خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی؟ گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام ضامن چشمان آهوها ، به دادم می رسی؟ من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام هشتمین دردانه زهرا ، به دادم می رسی؟ *** یک شب دعوتم کرد که با هم به هیأت برویم . توی محله سبلان داخل کوچه گل سرخ آپارتمانی بود که در یکی از واحد هایش جلسه خانگی گذاشته بودند . مجلس مجلس امام حسین (ع) بود و سخنرانی حاج آقا گلیان هم خیلی دلنشین . بعد که نوبت به سینه زنی و شور رسید مثل همیشه محمد رفت وسط جمع و من هم در گوشه ای از مجلس سینه زدم . وقتی به خانه برگشتیم سینه محمد را دیدم که سرخ سرخ شده به طوری که انگار می خواهد خون بیاید . پدرانه نصیحت اش کردم و گفتم : - بابا جون چرا اینجوری سینه زنی می کنی ؟ به خودت آسیب می رسونی ها ! سرش را پایین انداخت و بعد از مقداری سکوت جواب داد : - مگه من و دوستام با قصد و نیت قبلی این کار رو می کنیم ؟ تو مجلس عزای امام حسین (ع) وقتی شور می گیریم عشق به حضرت چنان وجودمون رو فرا می گیره که اصلا متوجه درد و سوزش سینه نمی شیم . تازه این سوز و سرخی در مقابل مصیبت هایی که به امام و اهل بیت اش رسید چیزی نیست تازه آن شب بود که فهمیدم محمد هر وقت با دوستانش هست بدون پیراهن سینه می زند و آن شب به خاطر همراهی من پیراهنش را نکنده بود بیست و یکم ماه رمضان بود . ساعت 3 بعد از ظهر محمد با زبان روزه مشغول گشت زنی در یکی از خیابان های خلوت تهران بود که متوجه حرکات عجیب و نمایشی یک خودرو پراید شد . شماره پلاک خودرو را که به مرکز مخابره کرد متوجه سرقتی بودن ماشین شد . آژیر موتورش را روشن کرد و به تعقیب خودرو پراید پرداخت غافل از ا ین که یک ماشین سرقتی دیگر که هم دست ماشین متخلف بود داشت تعقیب اش می کرد . پراید وارد اتوبان شهید صیاد شیرازی شد و سرعت گرفت . محمد هم همچنان او را دنبال می کرد و دست بردار نبود . ناگهان خودرو پراید وسط اتوبان ترمز کرد و موتور سیکلت پلیس جوان روی آسفالت کشیده شد و به آن اصابت کرد . بلافاصله هم خودرو دوم از راه رسید و موتور سیکلت و راننده اش را بین دو ماشین قیچی کرد . سارق ها وحشت زده پیاده شدند و فرار کردند و مردم به کمک پلیس 110 آمدند اما دیگر دیر شده بود . مامور گشت کلانتری 120 سید خندان ، گروهبان دوم محمد دولت آبادی ، در روز شهادت امیرالمومنین (ع) آسمانی شده بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه