نماز
راوی دخترشهید:آیینة زلال برای فراهم کردن رفاه و آسایش خانواده، تا جایی که میتوانست زحمت میکشید. حقوقش کم بود و کفاف گذران معیشت خانواده را نمیداد. برایش فرقی نمیکرد که نظامی است. نمیگفت که در شأن و مقام من نیست که بروم روی تاکسی کار کنم. با افتخار مسافرکشی میکرد. کاری به پست و شغلش اصلیاش نداشت. برای تامین خانواده و داشتن همیشگی نان بر سر سفره زن و بچهاش، حتی حاضر بود به کارگری هم برود. هر وقت به دستهای زبر و کار کردهاش نگاه میکردم قلبم میشکست. با خودم میگفتم چه روح بزرگی دارد این مرد! چقدر صاف و زلال است. در آیینة دلش حتی ذرهای غبار تکبر و خودخواهی نیست! شهید محمد مراد بهزادی شیخ رباط فرمانده دلها شغلش را که خدمت به مردم و وطن بود از اعماق وجودش دوست داشت. بیشتر از ساعات کاریاش کار میکرد و کمتر نه! حتی روزی که به شهادت رسید، وقت کاریاش نبود. خودش داوطلبانه رفته بود. هر چند که در زمان استراحت مسئولیتی بر گردنش نداشت. با آنکه این شغل برایش حقوق زیادی نداشت و خیلی وقتها برای تامین رفاه خانواده مجبور به مسافرکشی و کارگری بود اما هیچوقت به فکر کناره یری از کارش نبود. آنقدر به نوع خدمتش علاقه داشت که حاضر نبود به هیچ بهانهای رهایش کند. امام خمینی (ره) و امام خامنهای را آنقدر دوست داشت که همیشه در صحبتهایش آنها را «فرمانده» خطاب میکرد. کسانی که از علاقهاش خبر داشتند با تعجب میپرسیدند: «فرماندهتون کیه؟» او با لذت و افتخار پاسخ میداد: «حضرت آقا! امام خامنهای...» شهید محمد مراد بهزادی شیخ رباط ارزشمندترین میراث تا وقتی که پدرم در میان ما بود، به یاد ندارم نماز صبحی از هیچ کداممان قضا شده باشد. حساسیت و تاکید اصلیاش در زندگی بر «نماز» بود. همیشه سفارش میکرد و میگفت: «نماز بخونید تا از گناهان بزرگ دوری کنید. نماز، کاهلی شما رو توی بقیة اعمال جبران میکنه!» این تاکیدهایش بر نماز، ارزشمندترین میراثی است که بعد از شهادتش در خانواده به جا ماند! شهید محمد مراد بهزادی شیخ رباط دخترشهید:هر زمان عکس دوست شهیدشان،شهید شیرازی را می دیدند می گفتند یعنی می شود من هم شهید بشوم؟ خدا نگاهم می کند؟ خدا به دلشان دید و شهادت نصیبشان شد.همیشه سفارش به نماز می کردند و می گفتند اگه بقیه اعمالتون مثل قرآن خوندن و ... فراموش بشود نماز جبرانش میکند.نماز باعث میشود از ان گناهانی که بزرگتراست دوری کنی. همیشه سر نماز خیلی حساس بودند و تاکید می کردند.به نماز خیلی اهمیت می داد تا پدرم بود یک روز هم نماز صبحم قضا نشده بود. چون حقوقشون کم بود کار دوم داشتند مرد فوق العاده زحمت کشی بودند. یادمه همیشه دست هاش زبر بود. روی تاکسی کار میکردند و هر کاری انجام می دادند کاری به پست و شغلشون نداشتند که بگند من نظامی ام زشته و ... حتی بنایی هم می کردند. عمه کوچکم به نام مهناز- انقدر دوستش داشت که حتی از حقوق ماهیانه خودش به عنوان کمک خرجی مبلغی رو به صورت ماهیانه بهشون پرداخت می کرد در کودکی یتیم شدند و به همین دلیل بسیار به بزرگتر ها احترام می گذاشت صبوریشون خیلی زبون زد بود و مردم داریشون فوق العاده بود اجمعين)؟ امام حسین علیه السلام رو خیلی دوستش داشتند. همیشه توی محرم ما هیات های خودمون رو داشتیم . اردات خاصی به امام حسین علیه السلام داشتند امام خمینی (ره) و آقامون امام خامنه ای رو خیلی دوست داشتند و همیشه توی صحبتهاشون می گفتند فرماندمون می پرسیدم فرماندتون کیه می گفتند حضرت آقا، امام خامنه ای هستند 2 دختر هستیم متولد سالهای 1371 و 1375 و یک برادر دارم که بعد از شهادت پدرم به دنیا اومد و پدرم از وجودش اطلاع نداشتند پدر من خیلی خوب بود . از چشم من هم پدر بود هم مادر. خیلی دوستش داشتم . یه چیز خاصی بودبه کارش فوق العاده علاقه داشت. کارش بیشتر انجام می داد که کمتر نشه . حتی روز شهداتشون روز استراحتشون بود. کار اولویت داشت براشون نه اینکه مثل خیلی از همکارای دیگه حقوق براش مهم باشه. اگه اشتباه نکنم از 17 تا عید نوروزی که با هم زندگی کردیم شاید 4 تا یا 5 تا عید نوروز رو کنار ما بودند. دو روز قبل از شهادت بابا برامون تعریف کرد که خواب دیدند در ماموریتی سمت لالی تیر خورده و شهید میشوند. صبح روز ماموریت خیلی تعجبی بود پیشونیمو بوس کرد گفت فهیمه خواب نمونی پاشو بریم مدرسه... سه چهار روز قبلش بود منو بغل کرد گفت فهیمه تا زمانی که من زنده ام بالاسرتون هستم درس بخون درس بخون پشتت هستم (من اون موقع پشت کنکوری بودم سال چهارم دبیرستان . بابا خیلی دوست داشت من دکتر بشم ) وقتی هم بمیرم باز براتون میزارم از حقوقم هم براتون میزارم . اصلا این نباشه که حس کنید تنهایید . اگر هم برادر ندارید خودتون مرد خودتون باشید . هیچ وقت زیر بار حرف زور نرید همیشه روی پای خودتون باشید. - شما چه زمانی مطلع شدید؟ من مدرسه (مسجد سلیمان) بودم، همکارش باهام تماس گرفت که بابایی تیر خورده من اصلا نمیدونستم . شوکه بودم . فکر می کردم که حتما زنده است... ساعت 10 صبح تیر خورده بودند که اولین نفربه عمویم اطلاع دادند و آوردند بیمارستان 22 بهمن بعد هم اهواز، یه جورایی مرگ مغزی شده بودند چون تیر به سرشون خورده بود مادرم اهواز بیمارستان بودند چون عمل چشم داشتند و خواهرم پیشون بود. اون موقع مادرم نمی دونستند که باردارند حال و هوای خانواده در زمان اطلاع از شهادت چگونه شد؟ پدر و مادر وضعیت روحیشون چطور بود؟ اون موقع که بهم اطلاع دادند پشت تلفن بود . اول باور نکردم گفتم شاید اشتباه میکنند. اومدم سمت محل کار بابایی . رفتم سمت آگاهی دیدم همه همکاراش دارند گریه می کنند . همکار بابا گفت دخترم چیزی نیست. گفتم اگه چیزی نشده چرا دارید گریه میکنید. گفتند حالا بیا برو بیمارستان ... یکی از همکارای بابا گفت بزار خودم می رسونمت دیدم انگار بیمارستان نمی رند دارند منو می برند اهواز، رفتیم اهواز بیمارستان گلستان که مادرم بستری بودند. مثل اینکه به مادر و خواهرم هم اطلاع داده بودند که مادرم خیلی حالشون بد شده بود... اونجا بود متوجه شهادت بابا شدم . شبش هم رفته بودیم خونه یکی از هم طایفه هامون که مثل خودمون شیخ رباطی بودند ( اصلا نمیشناختمشون ). صبحش حرکت کردیم رفتیم روستامون ( روستای اردستان ) اونجا خاکسپاری انجام شد . روزهای خیلی سختی بودند یه حاشیه هایی بود که نمیشه گفت. مخصوصا اینکه ما دوتا دختر بودیم و برادری نداشتیم..خیلی سخت بود. واقعا سخت بود ... اتفاقات چالشی و طایفه ای بود که به نظر من نباید دخیل می شدند ولی دخیل شدند . اگه بخوایم از روی واقعیت بگیم یه کتابی میشه که هر کی بخونه خیلی دردناک هست آنچه از روز حادثه میدونید با شرح جزییات کامل بگید( نحوه شهادت از ابتدا تا انتها)؟ روز شهادت روز (استراحت ) ایشون بود ساعت سه صبح باهاشون تماس گرفتند در جوابشون گفت باشه من این ماموریت رو میرم و ساعت شش صبح رفتند سرکار که ساعت 10 صبح در حین ماموریت، اگه اشتباه نکنم درگیری با دوتا متهم بوده با اتهامات سارق و تجاوز به نوامیس که از فلکه نمره یک تا سمت تیموری متهمین در حال فرار رو تعقیب می کنند که همکار پدر دو تیر هوایی می زنند ولی اسلحه رو روی ضامن نمیذاره ؛ گروهبان حاج علی زاده میگه آقای بهزادی بیا کمکم که پدر هم میره کمکش، متهمی که اونجا بوده میزنه زیر دست دوتاشون که تیر خارج میشه و اصابت میکنه به سرپدرم ... جمله گروهبان حاج علی زاده دقیقا یادمه که توی دادگاه می گفتند وقتی شهید بهزادی غرق خون بود به من می گفت حاج علی زاده برو بگیرش فرار نکنه ... من اون موقع که اینارو از آقای حاجی علی زاده می شنیدم مونده بودم، توی اون لحظه هم به فکر کارش بود که متهم فرار نکنه بعد هم به بیمارستان منتقل میشن و به درجه رفیع شهادت میرسند - بعد از شهادتش آیا ارتباطی با شهید داشتید؟ اوایل زیاد خوابشون رو می دیدیم. هر روز. انگار باهامون زندگی می کرد. بعضی ها می گفتند از بس بهش فکر می کنید به خوابتون میاد ولی من مطمئنم اصلا اینجوری نبوده و هنوز فکر می کنم هوامونو داره. الان هم که خیلی ناراحت باشیم به خوابمون میاد . اخیرا از مسئله ای کاری شدید ناراحت بودم بین همکارانم بودم گفتم چون من کسی رو توی سازمان ندارم اینجوری شده. حمایت کنه که پدر به خوابم آمد منو بغلم کرد گفت فهیمه تو نگو کسی رو نداری مگه من مرده ام که هی اینجوری میگی کسی رو ندارم.
ثبت دیدگاه