عشق همیشگی
«عشق همیشگی» تمام زندگیاش آمادگی برای شهادت بود. توی کیفش، به در و دیوار اتاقش، همیشه پر از عکس شهدا بود. صحبتهای همسر شهدا را جمع میکرد و برای همسرش میبرد. میگفت: «به اینها گوش کن تا وقتی من شهید شدم بدانی که چطور قوی و باطراوت بمانی.» به آخرین مرخصی که آمد، به مادرش گفت: «هرچقدر میخوای نازم کن، چون این دفعه که میخوام برم، دیگه برنمیگردم.» تمام آرزو و عشقش شهادت بود. وقتی خبر شهادتش رسید، هیچ کس تعجب نکرد. همه آماده بودند. شهید حمزه حاجیزاده امنیت با فرهنگ خط قرمزش در زندگی، دستورات دین بود. خیلی مراقب بود که در رفتار و یا شوخیها، حرمت دین شکسته نشود. دغدغهاش کار فرهنگی بود. استخدام نیروی انتظامی هم که شد، مهمترین اصل را همین میدانست. تا مدتها بعد از شهادتش مردم منطقة خدمتش میآمدند و از کار و خوبیهای حمزه تعریف میکردند. او بزرگترین خدمتها را کرده بود. خدمت برای حفظ امنیت و فرهنگ! شهید حمزه حاجیزاده قرض الحسنه از حمزه میپرسیدم: «به رفقات چقدر پول قرض دادی؟» قسم میخورد که اصلا یادش نیست. میگفتم: «خب لااقل یادت هست به کی قرض دادی؟» باز هم شانه بالا میانداخت. میگفتم: «پس چطور میخواهی پس بگیری؟» می گفت: «نمیدانم. شمارهام را دارند. اگر خواستند خودشان زنگ میزنند.» وقتی به کسی که نیازمند بود پولی قرض میداد دیگر منتظر برگشتش نبود. هدفش همان کمک کردن بود. دلش به اندازة دریا بزرگ بود.
ثبت دیدگاه