شناسه: 59662

مهربانی

(از زبان پدر شهید): با بچه‌های کوچکتر از خودش خیلی مهربان و خوش رفتار بود. اگر می‌رفت در مغازه و در آنجا کودکی را می‌دید حتماً برایش یک شیرینی یا بیسکوییت می‌گرفت و سعی می‌کرد خوشحال اش کند. *** روستای ما وسط بیابان بود و پمپ بنزین نداشت. بارها دیده بودم که به خانه می‌آمد و از گوشه حیاط یک گالن کوچک بنزین برمی داشت و به افرادی که در راه مانده بودند می‌رساند. یک روز پیرمرد موتور سواری به اصرار از علی رضا خواست که پول بنزین را بگیرد. جواب پسرم جالب بود: «پول لازم نیست. فقط برامون دعا کنید» واقعاً از صمیم قلب خوشحال بود که می‌تواند به یک انسان نیازمند کمک کند. *** از بچگی به کارهای فنی و برقی خیلی علاقه داشت. بعضی وقت‌ها چیزهایی درست می‌کرد، من که بابایش بودم سر در نمی‌آوردم. وقتی پدرم به رحمت خدا رفت تصمیم گرفتیم طبقه دوم منزل را تبدیل به هیأت کنیم. علی رضا از همان روز اول پای کار بود و ذره ذره کار ساخت و ساز آن را جلو بُرد. توی هیأت یک طبل مخصوص خودش داشت و با آن به مجلس عزای امام حسین (ع) شور و رونق می‌داد. *** سه شنبه توی معدن بودم که دلم برایش تنگ شد. ساعت 2 بعد از ظهر بود. گوشی‌ام را برداشتم و زنگش زدم. صدای گرم پسرم را که شنیدم انرژی گرفتم. علی رضا گفت: «ایشاالله پنجشنبه میام». روز چهارشنبه دوباره دلتنگ اش شدم و زنگ زدم اما تلفن اش خاموش بود. عصر همان روز از نیروی انتظامی تماس گرفتند و خبر شهادت اش را به من دادند. پسرم راست گفته بود. پیکر مطهرش پنجشنبه آمد و ما را سرافراز کرد ... شهید علی رضا مقدم. (از زبان مادر) پدرش توی معدن کار می‌کرد و ده روز ده روز خانه نمی‌آمد. من فقط علی رضا و خواهرش را داشتم. شب‌ها یکی‌شان طرف چپ ام می‌خوابید و آن یکی طرف راستم. چون پلاتین توی پایم بود نمی‌توانستم سمت چپ بخوابم. یک شب که علی رضا آمده بود مرخصی گفت: «مامان همه‌اش رو به اونور نخواب می خوام صورتت رو ببینم. غنیمته!» با تعجب پرسیدم: «یعنی چی غنیمته؟ مگه قراره اتفاقی بیفته» و او در جوابم حرفش را عوض کرد: «نه، خواهرم که همیشه پیشت هست اما من خیلی کم می‌بینمت. دیدنت برام غنیمته»! *** هفده هجده سال بیشتر نداشت. خیلی وقت‌ها در مورد ایام جنگ سؤال می‌کرد و از من می‌خواست که از خاطرات آن روزها برایش بگویم. یکبار گفت: «دعا کنید یه جورایی جنگ شروع بشه» «خدا نکنه مادر. مگه کم جوونای مردم شهید شدن؟» «من دوست داشتم اون موقع ها که جنگ بود می‌رفتم جبهه و شهید می‌شدم. خوش به حال اونایی که اون موقع بودن» «این حرف‌ها چیه؟ تو هنوز هفده سالته» «شهادت با مرگ فرق می کنه مامان. ما که می خوایم یه روز از دنیا بریم. چه بهتر که شهید بشیم ...» *** روز آخری که آمده بود مرخصی ساعت یک نصف شب رسیده بود طبس. با رسول مرادیان رفته بودند امام زاده حسین (ع)، برادر امام رضا (ع)، و بعد از زیارت با هم چند تا عکس یادگاری گرفته بودند. صبح زود که آمد «ده محمد» عکس‌ها را نشانم داد و گفت: «مامان ببین چقدر مسلمون شدم! اول رفتم زیارت بعد اومدم خونه». همیشه سعی می‌کرد با شوخی و خنده به اطرافیان روحیه بده و خوشحالشون کنه *** علی رضا پنج سال از دخترم بزرگتر بود و خیلی خواهرش را دوست داشت. در کودکی همواره به او محبت می‌کرد و با هم بازی می‌کردند. بزرگ‌تر که شدند رفتارشان هم عاقلانه‌تر شد. علی رضا جوان با غیرتی بود. موقعی که می‌خواست برود سربازی گفت: «مامان وقتی من نیستم مواظب حکیمه باشین» بی خیال جواب دادم: «می خوام چیکارش کنم که مواظبش باشم؟» «میره مدرسه برمی گرده شما مواظبش باشین. دورادور هم که شده حواستون بهش باشه» این بار حساس شدم و آهسته پرسیدم: «مگه چیزی از خواهرت دیدی؟». یک دفعه جاخورد و چشمانش از تعجب گرد شد: «نه به خدا من هیچی ازش ندیدم. فقط دوست دارم همینجور که تربیتش کردین همینجور باشه. چونکه زمانه بد شده میگم مواظبش باشین» *** نوجوان شده بود و دوست داشتنی‌تر. خیلی خودش را توی دلم جا کرده بود. آگه روزی ده بار می‌رفت بیرون و می‌آمد خودش را برایم لوس می‌کرد و می‌گفت: «مامان دلم برات تنگ می شه» گاهی وقت‌ها هم با همان شیرین زبانی خودش اعتراف می‌کرد: «نمی‌بینم دوستام با مامانشون اینجوری باشن ولی نمی دونم چرا من اینقدر تورو دوست دارم!». *** یک بار که آمده بود مرخصی، با دوستانش رفته بودند جلوی مغازه روستا. ظهر که آمد خانه با خنده گفت: «مامان بچه‌ها گفتند ما تو این روستا شهیدنداریم. من هم دستم رو زدم روی شانه رسول و گفتم میای با هم شهید بشیم. این رو که گفتم همه زدند زیر خنده». با این حرفش بند دلم پاره شد. بغض کردم و گفتم: «هر بار که تو میری سراوان و برمی گردی من نصف عمر میشم بخدا. این حرفا چیه تو می گی؟» وقتی ناراحتی‌ام را دید خودش را رساند نزدیکم: «مامان مگه شهید شدن بده؟» جوانم واقعاً تغییر کرده بود. در جوابش گفتم: «شهید شدن بد نیست ولی من فقط تو رو دارم». طاقت ناراحتی‌ام را نداشت و سعی کرد یک جوری از دلم بیرون بیاورد ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه