شناسه: 59667

مونس

راوی مادر شهید:سن و سالی نداشت اما مثل یک عاقله مرد دغدغه مند خانواده‌اش بود. می خواست هر طور شده به پدر پیر و زحمت کش خود کمک کند. قبل از سربازی از «ده محمد» طبس رفت تهران و هفت ماه در یک رستوران کارگری کرد. زندگی در غربت کار آسانی نبود اما رسول برای اینکه پول بیشتری پس انداز کند از تفریحات و خوشی های جوانی گذشته بود. حتی شب ها همان جا می خوابید که نخواهد کرایه منزل بدهد. همه درآمدش را آورد خانه و تقدیم مادرش کرد: «مادر غصه نخور. درسته بابا دیسک کمر داره اما من هستم. تا می تونم کار می کنم ...» *** هیچ وقت با مادرش با صدای بلند حرف نمی زد. مادر هم مونس و همراز پسرش بود. از سراوان تماس گرفت و گفت: «یه موضوع مهمی رو می خوام با شما در میون بذارم». مادر گفت: «خب بذار گوشی رو بدم به بابات» اما رسول سختش بود: «نه! روم نمیشه به بابا بگم». او می خواست در جوانی پاک زندگی کند، به همین دلیل خواهر یکی از دوستانش را برای زندگی انتخاب کرده بود. دوستی که رفیق نیمه راه نبود. دوستی به نام علی رضا مقدم. هم او که به همراه رسول در اسفندک شهید شد!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه