جوانمرد
راوی مادرشهید:شهید اصغر نجات آغچه . از بچگی اهل کار و تلاش بود . بعضی وقت ها از مدرسه دیر می آمد . وقتی از او سوال می کردیم می فهمیدیم که برای جشن یا مراسم روز بعد مانده بود توی مدرسه . می گفت : « برای آذین بندی در و دیوار و کلاس ها به کمک احتیاج داشتند ، من هم ماندم » . توی مسجد و هیات هم همیشه یک یار پرتلاش و بی ادعا بود *** بعد از چهل پنجاه روز آمده بود مرخصی . هنوز نرسیده رفت کمک پدرم . مادرم که این وضعیت را دید به اصغر گفت : « یک کم بشین بچه ... یا پاشو با پسردایی و پسرخاله ات برو بیرون بگرد » . ولی داداشم با مهربانی گفت : « نه مامان جان . بابام دست تنهاست ، باید برم کمکش» *** مدتی بعد از این که محل خدمت برادرم مشخص شد ، مادرم پیشنهاد داد که به ملاقاتی اصغر برویم . یک روز جمعه اسفند ماه ، مامان و بابا ماشین را برداشتند و راه افتادند به سمت ارومیه . وقتی برگشتند مادر یک ریز گریه می کرد . اولش فکر کردم احساساتی شده ولی شب ها و روزهای بعد هم این گریه ادامه داشت . نشستم کنارش و دلداری اش دادم . با بغض گفت : « شما که محل ماموریت اصغر رو ندیدی . جای خیلی سختی داره خدمت می کنه . لب مرز ترکیه وسط کوه ها و دره هایی که ده بیست متر برف نشسته بود یه پاسگاه دارند که کیلومتر ها از روستاهای مرزی فاصله داره ...» *** جوان تر و فرز و زرنگی بود . حدود دو ماه از شیفتمان گذشته بود ولی هنوز نیروی جایگزین نداشتیم . برگ مرخصی اصغر صادر شده بود و فرمانده مان از او خواست به خانه برود اما اصغر حاضر نشد فرمانده را تنها بگذارد . مثل دو تا دوست شده بودند . روزی که با هم شهید شدند خودم را رساندم بالای سر آنها . سر فرمانده ، شهید سجاد تختی ، روی سینه اصغر بود و هر دو به خواب آرامی رفته بودند . *** بعد از شهادت اصغر، پدرم هم دائم از خدا می خواهد که شهید شود . برای اعزام به سوریه و دفاع از حرم ثبت نام کرده بود ولی او را برگرداندندو گفتند : «شما قربانی ات را داده ای » فقط دوست دارم برم دیدار آقا
ثبت دیدگاه