افتخار
سربلند مرد غیرتمندی بود و این غیرت در تمام زندگیاش جریان داشت. حتی اگر از کسی بدی میدید غیبتش را نمیکرد. همة فامیل می شناختندش به اینکه با وجود آراستگی و زیبایی همیشگیاش، چشمان پاک و وجود باحیایی دارد. کلام همیشگیاش از شهادت بود. من اوایل از این آرزوی حسن میترسیدم. وقتی میگفت: «من سربلندتون میکنم. شهید میشم!» نگرانش میشدم. این حرفها را که میزد، گله میکردم: «دلت برای من نمیسوزه؟ آخه من چه گناهی دارم که اینقدر زود بیپناه بشم؟» به سه تا بچة قدونیمقدمون نگاه میکردم که تصور بیپدرشدنشان برایم سخت بود. حسن به رویم لبخند میزد. آرامم میکرد و میگفت: «شهادت افتخاره! این حرف رو نزن.» شهید حسن زاهد چشمهای نگران یک مادر همیشه به فکر دیگران بود. حتی شهادتش هم بهخاطر حفظ جان کس دیگری بود. هنگام حملة اشرار، وقتی به طرف ماشینشان تیراندازی کردند، تیری مستقیم به سمت پیشانی سرباز راننده میآمد. حسن به سرعت با دست چپش سر سرباز را پایین میکشد. جان سرباز را نجات میدهد اما گلوله از سر سرباز میگذرد و به حسن اصابت میکند. در مراسم تشییع جنازهاش، آن سرباز میگفت: «اگر آقای زاهد سرمن رو پایین نمیکشید، الان مادر من عزادار بود!» شهید حسن زاهد شهید مردمدار موقع درگیری با قاچاقچیان، مردم در خیابان جمع شده بودند. قاچاقچیها تیراندازی میکردند اما آقای زاهدی بهخاطر حضور مردم نمیتوانست مستقیم به اشرار شلیک کند. میترسید در شلوغی و جمعیت به مردم آسیب برسد. عاقبت همین باعث شد که نتوانستند از خودشان دفاع کنند و قاچاقچیها ماشینشان را تیرباران کردند. بعد از شهادت او، فرمانده استان آذربایجان ایشان را «شهید مردمدار» نامیدند.
ثبت دیدگاه