مردخدا
صندلی چرخدار به حضرت عباس(ع) اعتقاد عجیبی داشت. میخواست مثل اربابش، قلب به درد آمدة دختربچهای را شاد کند. مدتها بدون گله و شکایت روی صندلی چرخدار نشست و عمر گذراند. خودش آن را انتخاب کرده بود. پای آن هم ایستاد. وقتی در عملیات زورگیری و درگیری با اشرار، دختربچهای به او پناه آورد، تصمیمش را گرفت. دختربچه با اشک گفت که زورگیران مادرش را در داخل خانه کشتهاند. التماس میکرد که دستگیرشان کنند تا خون مادرش پایمال نشود. محمد که اشک و التماس دختر را دید، خیلی منقلب شد. خودش تعریف میکرد که بعد از آن دیگر در حال خودش نبود. با خودش گفته بود حتی اگر کشته شود باید دل آن دختربچه را شاد کند. فرصت را هدر نداد. درگیر شدند و حمله تنبهتن شد. در همان درگیریها تیری به ستون فقراتش خورد. محمد از کمر فلج شد. بعد از آن اتفاق همیشه میگفت که به خواستهاش رسیده و هیچ ناراحتی و نارضایتی ندارد. بهخاطر خدا میخواست دل آن دختربچه را شاد کند و این اتفاق هم افتاده بود. هر چه حاج آقا احمد یوسفی اصرار کرد که از این شجاعت و دلیریاش کتابی نوشته شود، رضایت نداد. گفت: «من اجرم رو از خدا میخوام. دوست ندارم که از من حرفی زده بشه!» شهید محمد نوری نزدیک مدرسه اش یک قنات بود . با تعدادی از بچه دبستانی های هم سن و سالش داشت اطراف قنات بازی می کرد . ناگهان از روی دیواره سد کوچکی که کنار حوضچه قنات بود افتاد و دستش از بالای آرنج شکست . بردمش کردمان و عملش کردند . برای این که درد نکشد آمپول مرفین به او زدند . همان جا روی تخت خوابش برد . نیمه شب بالای سرش ایستاده بودم و داشتم به مظلومیت و معصومیت اش نگاه می کردم و اشک می ریختم . یک دفعه چشمانش را باز کرد و اشکم را دید . نه فقط از درد شکایت نکرد بلکه از رنج و ناراحتی من به هم ریخت و گفت : «الان داری به خاطر من اذیت می شی و اشک می ریزی . کاش من زنده نبودم ... » *** با فقر و نداری بزرگ شده بود . زمانی که در کهنوج کار می کرد با موتور سیکلت ام رفتم فاریاب و از آن جا برای کهنوج سرویس گرفتم و سری به محمد زدم . موقع برگشت دیدم آه در بساط ندارم . خجالت می کشیدم ولی چاره ای نداشتم : «بابا جون راستش من کرایه برگشت ندارم » . تا این را گفتم دیدم اشک در چشمان محمد حلقه زد . - حرف بدی زدم بابا ؟ - نه بیاید با هم بریم بهتون می گم آن وقت ها حقوق کارکنان نیروی انتظامی را در بانک سپه پرداخت می کردند . محمد رفت داخل شعبه و برگشت . سرش پایین بود و یک اسکناس دو هزار تومانی در دست داشت : - چهار هزار تومن ته حسابم مونده بود . بیاید این دو تومن برای شما . نصفش هم برای مخارج خودم *** خبر رسید که یکی از اشرار سابقه دار منطقه به نقطه دور افتاده ای از کویر فرار کرده است . مردم آن منطقه آدم های فقیر و مستضعفی بودند . خانه شان کپر های محقری بود که با گیاهان بیابانی و گل ساخته بودند . محمد که وارد یکی از کپرها شد دختر بچه ای سه چهار ساله شروع کرد با او حرف زدن . زبانش را نمی فهمید . از پیرمرد فرتوتی که گوشه کلبه نشسته بود پرسید : - این بچه چی می گه ؟ پیرمرد با صدای خش دارش جواب داد : - میگه مادرم رو اینا کشتن ! خون محمد به جوش آمد . آن خبیث ها برای زهر چشم گرفتن زن بیچاره را کشته بودند . اهالی روستا هم از ترس حرفی نمی زدند اما آن کودک راز اشرار را فاش کرده بود . محمد اولین نفری بود که به مخفیگاه اشرار نزدیک شد . در آخرین لحظه تیری به کلیه اش برخورد کرد و از ستون فقراتش گذشت . بعد از پنج سال تحمل درد و رنج و جراحی های مختلف بالاخره در 9/10/93 به شهادت رسید .
ثبت دیدگاه