خوش رویی
شور زندگی از همان بچگی، گرم بود و پر انرژی. این انرژی را تا آخرین لحظة عمرش حفظ کرده بود. خنده از لبش جدا نمیشد. همین مهربانیها در بین فامیل محبوبش کرده بود. هر بار که به مرخصی میآمد، باید به همة نزدیکانش سر میزد. با هم به مسافرت میرفتیم. بچهها را برمیداشت و میبرد به پارک. آن موقع خودش هم دختر کوچکی داشت. موقع بازی با بچهها، صدای شوخی و خندههایشان فضا را پر میکرد. یکبار با هم به خوزستان رفتیم. منزل خواهرم. ما را برداشت و به تفریح برد. خیلی آن روز خوش گذشت. سوار قایق شدیم. روی سر و صورتمان آب میریخت و شوخی میکرد. امکان نداشت همراهمان باشد و به ما خوش نگذرد. تمام خاطراتی که از او داریم، گرم و صمیمی و روشن است.
ثبت دیدگاه