شناسه: 59823

تولد دوباره

به نقل از مادر شهید:تولدی دوباره روز شهات عباس، یکی از دوستان عباس از او خواسته بود که به خاطر بیماری¬اش، عباس به جایش برود. به این صورت عباس همراه با دیگران، راهی ماموریت می¬شوند. عباس و همکارانش در ماشین بودند که اشرار به سمت آنها تیراندازی می¬کنند؛ گلوله به قلب راننده ماشین اصابت کرده و ماشین از کنترل خارج می¬شود. اشرار ماشین را محاصره می¬کنند و به همه سرنشینان تیراندازی می¬کنند تا موقعی که همگی شهید می¬شوند. و بعداز آن در نهایت قساوت، ماشین را باهمه جنازه¬هایش منفجر می¬کنند. موقع تشییع جنازه عباسم، ازحال رفتم و مرا به بیمارستان برده و سرم وصل کردند. وقتی که به قبرستان رسیدم، هنوز شهید را دفن نکرده بودند. عباسم درون کفن مانند یک بچه قنداقی تازه متولد شده، آرمیده بود. به نقل از مادر شهید عباس مهر اندوز خواستگار دخترم بود . روزی که برای خواستگاری آمد تمام وقت سرش پایین بود : - دایی ، من دیگه مرد شدم ... راست می گفت ، عباس دیگر بزرگ شده بود و می توانستیم روی او حساب کنیم . خیلی با حیا حرفش را زد و رضایت مان را گرفت . از بچگی این خواهر زاده ام را دوست داشتم . جوان با غیرتی بود .همیشه نسبت به حجاب خواهر هایش حساسیت نشان می داد . همین غیرت و مردانگی اش هم باعث شد که تا آخرین نفس پای پرچم کشورش مقاومت کند . اهل نماز و روزه و زیارت عاشورا بود اما فکر نمی کردم توفیق شهادت نصیب اش شود *** شش روز بیشتر از خدمت سربازی اش نمانده بود که رفت عملیات کمین . فرمانده اش ابتدا مخالفت کرد اما اصرارش را که دید رضایت داد . بارها توی مرز جکیگور به کمین رفته بود و با سوداگران مرگ و تروریست ها درگیر شده بود . چفیه را پیچید دورر سرش و با دوستانش سوار ماشین شد . اشرار که در منطقه خبرچین داشتند در یک نقطه دورافتاده راهشان را سد کردند . عباس و همراهانش پشت ماشین موضع گرفتند . تیراندازی از هر دو طرف شروع شد ولی تروریست ها بر منطقه مسلط بودند . یک موشک آر . پی . جی به ماشین اصابت کرد و مرزبانان در آتش انفجارش سوختند ... *** توی مدرسه سر کلاس بودم که یکی از همکاران آمد و گفت : - خبر دارین دیشب هشت تا از بچه های نیروی انتظامی رو شهید کردن ؟ - کجا ؟ - مرز جکیگور در واقع می خواست به این روش خبر شهادت عباس را به من بدهد. سریع رفتم خانه . دخترم اولین کسی بود که به استقبالم آمد : - بابا تلویزیون شهدای ناجا رو نشون داد . عباس هم بود خودم را به کار دیگری مشغول کردم و گفتم : «نه» . ولی دخترم با صدای بلند زد زیر گریه و با ناله گفت : «خودش بود ...» . رفتم منزل خواهرم . هنوز اطلاع نداشتند . پرسیدم : - از عباس چه خبر؟ - پریروز زنگ زد روز مادر رو تبریک گفت ... خوبه یک دفعه زنگ در به صدا در آمد . همان که می ترسیدم شد . از نیروی انتظامی آمده بودند برای اطلاع رسانی . خودم خبر شهادت عباس را به پدر عباس گفتم . ناگهان فریاد بلندی کشید و فروریخت : «کمرم شکست» ! *** از مهدیه مشهد تا حرم امام رضا (ع) جمعیت موج می زد . با این که حال مساعدی نداشتم متوجه شدم که تابوت عباس با بقیه تابوت هایی که تا آن روز دیده بودم فرق دارد . خواستم جسد مطهر شهید را ببینم اجازه ندادند . پدر و مادرش هم آمدند برای دیدن جگر گوشه شان گفتند : «نمیشه» . نامردها طوری اجساد را سوزانده بودند که آب شده بود . دیگر نفهمیدم چه شد . دنیا دور سرم چرخید و از حال رفتم . *** توی متن مصاحبه گاهی اوقات شهید را محمد نامیده اند اما در معرفی عباس آمده است نذر نگاهت روزی تصمیم گرفته بودم سرمزار عباسم بروم. وقتی که رفتم شمع بخرم، خانمی از آشنایان قدیمی¬مان را دیدم. وقتی که شنید با نذری که بر مزار پسرم کردم، حاجت بزرگی را از خدا گرفتم متاثر شد و چند دقیقه¬ای سخت به فکر فرو رفت؛ تااینکه از من خواست که برایش یک شمع روشن کنم. از طرف او هم، یک شمع روشن کردم. بعد از گذشت یک ماه او را دیدم که بر مزار عباسم به¬پهنای صورت اشک می¬ریخت. نشستم و احوالش را جویا شدم، در حالیکه داشت قبر پسرم را می¬شست گفت: «حاج خانم؛ اگر اجازه بدهید من هم در نذرتان میخواهم شریک شوم؛ بعداز پانزده سال انتظار، دخترم باردار شد»!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه