شناسه: 59826

شهادت

شهید احمدی زمانی ک دوره ی اموزشی تو زابل بودن روزی ک اموزشیشون تموم شده بود اومده بودن مشهد یروز داشت تو خونه برا مادرم تعریف میکردن ک یکی از فرماندهاشون یروز میاد براشون سخنرانی کنه ایشون میگفتن ک بچه ها دوره ی اموزشیتون داره تموم میشه ازین ب بعد شمارو تقسیم میکنن هرکدوم شهرهای مختلفی میوفتین اما بعضیاتون امکان داره لب مرز بیوفتین و لازم باشه ی مشکلاتیو تحمل کنین حتی امکان داره از جونتونم بگذرین ولی ب مردمتون خدمت کنین اما هیچوقت ترس به دلتون راه ندین نهایتش اخرش اینه ک تو این راه شهید میشین و ادم باید همیشه ارزوش همین باشه ک مرگش تو هر سنی ک هس با شهادت باشه و ازاینکه ب مرگ طبیعی بمیرین یا خدای نکرده جنازتونو از کنار خیابون و توی جوب اب پیدا کنن یا سردعوا با چاقو کشته بشین بهتر اینه ک با شهادت از این دنیا برین تا اسمتونو بزنن سر کوچتونو و محلتون تا همه بهتون افتخار کنن و همیشه ماندگار باشین همینجور ک داشت محمد اینارو تعریف میکرد یدفه گفت مامان اگه منم لب مزر بیوفتم و شهید بشم و اسممو سرکوچمون بزنن چیکا میکنی یدفه مامانم زد زیر گریه گفت اولا ک زبونتو گاز بگیر خدانکنه ک اونجاها بیوفتی بعدشم من نمیذارم بری لب مرز خدمت کنی حتی شده تموم زندگیمو میدم ولی اجازه نمیدم ببرنت اونجا یدفه دیدم محمد زد زیر خنده گفت مامان مگه شهادت الکیه که نصیب من بشه لیاقت میخواد ک من ندارم بعد دیگه حرفشو عوض کرد درمورد یچیز دیگه صحبت کرد من خودم ازوانروز یکسره بفکر حرفای محمد بودم میگفتم خدایا یوقت داداشم نیوفته لب مرز ما اصلا طاقت از دست دادنشو نداریم تا اینکه محمد منتقل شد ب بندرجاسک اونجا دیگه خیالمون راحت شد میدونستبم ک جونش درامانه بعد مدتیم انتقالش دادن ب بندرعباس اما بعده ی مدت اومد مرخصی دیدم میگه منو میخوان انتقال بدن سمت سیستان اولش باورمون نشد بعد ک رفتن زنگ زدن گفت ک مامان برام فقط دعا کن الان وسایلمو جمع کردم دارن مارو میبرن چابهار مامانم خیلی گریه کردن حتی براش نذرم گرفتن اما دیگه کاری نمیشد کرد چون خودش راضی بود خدمت اونجا رو خیلی دوس داشت یجور براش هیجانی بود اینا گذشت تااینکه مرخصی اخرشونو تو اسفند ۹۳ اومدن مشهد یروز داشتن با من درد و دل میکرد ک اره اونجا خیلی خطرناکه و یکسره صدای شلیک و گلوله میاد فقط برام دعا کنین اما به مامان چیزی نگو جوش میزنه شب اخر میره دم خونه دوستش برا خداحافظی به دوستش میگه سجاد حلالم کن شاید دیگه این خداخافظی اخرم باشه سجاد دعواش میکنه میگه محمد خدانکنه این حرفا چیه میزنی محمد بهش میگه یه چیزی بهت میگم فقط به مامانم و خانواده ام نگو دیشب خواب امام زمان و دیدم با اسب سفید اومده بود دنبالم افسار اسب رو گرفته بود هی بهم میگفت محمد بیا سوارشو بریم منم سوار شدم حالا از صبح ک از خواب بیدار شدم حالم یجوریه همش فک میکنم دیگه برنمیگردم فقط قسمت میدم به مامانم چیزی نگو که اگه بفهمه نمیذاره برم بعد اگه نرم اضافه خدمت میخورم حتی فرداشم که میخواسته بره مامانم میگه حالش یجوری بود اصلا مثل قبلا نبود چندبار خداحافظی کرد و رفت اما باز دوباره به یک بهونه ای میومد خونه دیگه این دفعه رفت و دیگه برنگشت همون حرف خودش شد حتی دو روز قبل از شهادتشون به تموم دوستاش پیام می ده ک بچه ها حلالم کنین وقتی که محمد شهید شد همون دوستاش عکساشو چاپ کرده بودن روشم نوشته بودن بچه ها حلالم کنین دقیقا همون متن پیام خوده محمد و رو عکسش زده بودن

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه