آخرین دیدار
راوی همسرشهید:شهید در دسته رزمی هنگ مرزی سراوان خدمت میکرد و بمدت 10 روز مرز بود 10 روز برای استراحت میومد منزل. یک روز وقتی که بهمراه شهید توی خیابون رفتیم ایشون تابلوی شهیدی که کنارخیابون بود رو دید و ناخداگاه حرفیو زدن که منو بشدت متعجب کردند. گفت: خانم جان خوش بحال این شهید منم خیلی دوست دارم شهید بشم. من باکمال تعجب گفتم بس کن تورو. خدا حرف از مردن نزن... گفت:شهادت مرگ باعظمتیه اگه آدم با مرگ طبیعی بمیره اطرافیانش یه چند صباحی بیادش هستند وبراش گریه میکنن ولی یه شهید همیشه تو یاد خاطر مردم میمونه. "خانم من عاشق شهادتم" خلاصه تواین 10 روزی که آمده بودن خیلی رفتارشون فرق میکرد انگارمیفهمیدن که دیدار اخرشونه روز وداع فرارسید... طبق معمول من همسرمو میرسوندم ترمینال که برن به محل خدمتشون درسراوان توی ماشین وقتی خواستن پیاده بشن با یه حسرت خاصی نگاه میکرد از ماشین پیاده شد و رفت ولی یه حس عجیبی بهم گفت وایستا قشنگ نگاش کن بعد برو... رفت ولی دیگه ...
ثبت دیدگاه