شناسه: 59876

مردخدا

راوی همکارشهید:شهید منصور توحیدی نسب . قصه توی محل کارش فرمانده ادوات بود . 5 یا 6 صبح می رفت سر کار تا ظهر . عصر ها هم می ماند برای آموزش و گاهی اوقات ماموریت . این را وقتی می فهمیدم که دو سه روز موبایلش جواب نمی داد . با اینکه مشغله زیادی داشت و خیلی وقت ها شیفت های دوهفته ای می ماند در محل کار اما وقتی می آمد خانه اهل ناله کردن و غُر زدن نبود . به خدمت در ناجا علاقه داشت . آن وقت ها که محل کارش دور از خانه بود وقتی می رسید شهرستان اول به پدر و مادر خودش سر می زد و بعد می آمد خانه . توی منزل هم برای بچه هایمان واقعا پدری می کرد . اصلا طاقت ناراحتی آن ها را نداشت . «سیزده به در » سال 94 بچه ها برای بیرون رفتن خیلی بی تابی می کردند . حق داشتند ، منصور در تمام شانزده سال خدمت اش همیشه یک آدم عملیاتی بود . چه وقتی که در کرمان خدمت می کرد و چه زمانی که رفت مرزبانی سیستان و بلوچستان . آن روز تعطیل، مثل خیلی از عید نوروزهای سال های قبل، باز منصور سر کار بود و نمی توانست بیاید . زنگ زد به من : - وسایل رو آماده کن من یه ساعتی مرخصی می گیرم . می برمتون یه هوایی عوض کنین و برمی گردم سر کارم دختر و پسرم حسابی ذوق کردند ... *** داشتیم می رفتیم ماموریت که در بین راه اذان گفتند . آقای توحیدی نسب از راننده خواست که ترمز کند . با همان لباس فرم نیروی انتظامی زیر اندازی انداخت کنار جاده و نمازش را در اول وقت خواند . آدم خاصی بود . بعضی از همکارانی را که اهل قرآن بودند دیده بودم اما ایشان علاوه بر قرآن هر وقت فرصتی پیش می آمد نهج البلاغه می خواند . در کارش خبره بود ولی به پست و مقامی که داشت دل نبسته بود . خیلی وقت ها این دل نبستن را به زبان می آورد : - این میز به کسی وفا نمی کنه . ما باید خاطره خوب از خودمون بذاریم شیفت اش رو به اتمام بود ولی برای اینکه سایر همکاران بتوانند از تعطیلات عید فطر بهتر استفاده کنند در محل کار مانده بود . همیشه نسبت به ما ایثار می کرد و خودش کارهای سخت تر را بر عهده میگرفت . شب بیست و چهارم ماه مبارک رمضان قرار شد برویم مرز میرجاوه برای دستگیری چند شرور مسلح . آنها که در منطقه جاسوس داشتند و تحرکات مان را دیده بودند به ما حمله کردند و در گیر شدیم . تعداد آن ها زیاد بود و مثل باران روی سرمان تیر می ریختند . توی تاریکی نیمه شب ، آقای توحید تیر خورد و افتاد . دیدم هنوز جان دارد ولی حجم آتش اشرار خیلی زیاد بود و ماشین مان را مثل آبکش سوراخ سوراخ کرده بودند . خون زیادی ازش رفته بود و قلبش شروع کرد به تپیدن و سرعت گرفتن . نباید تسلیم می شدیم . تیراندازی دو طرف تا سپیده دم صبح طول کشید و بالاخره اشرار مجبور شدند تسلیم شوند چون با روشنایی روز دیگر راه فراری نداشتند . وقتی نیروهای کمکی خودشان را رساندند دیگر منصور توحیدی نسب به شهادت رسیده بود ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه