شناسه: 59920

رهبر

راوی همسرشهید:مقتدا وقتی که زابل بودم، بارها شده بود که برایم زنگ می‌زد. میان حرف‌هایمان، صحبت آقا را پیش می‌کشید. نکته‌های سخنرانی‌اش را می‌گفت. دلش می‌خواست ذهن من هم روشن باشد. بعد از ازدواجمان تازه فهمیده بودم که تا چه حد دلدادة رهبری است. همیشه اخبار که شروع می‌شد، می‌نشست جلوی تلویزیون. منتظر کلام رهبر بود. از اول تا آخر را به امید همان چند دقیقه، انتظار می‌کشید. صحبت‌های رهبر را با دقت گوش می‌داد و توی مهمانی‌ها، برای دوست و آشنا تعریف می‌کرد. آقای خامنه‌ای برایش خیلی عزیز بود. دوست داشت حرف‌های آقا به گوش همه برسد. شهید امین مرادی همراه پدر از بچگی نمی‌توانست پدرش را دست‌تنها بگذارد. برایش فرقی نمی‌کرد که مدرسه می‌رود و درس دارد. همیشه در کارها همراه ما بود. پدرش دست‌فروشی می‌کرد. ما صبح تا شب در خانه فلافل و سمبوسه درست می‌کردیم. شب که می‌شد همراه پدرش می‌رفتند که ساندویچ‌ها را بفروشند. گاهی تا ساعت 12 شب کارشان طول می‌کشید. زیر برف. باران. در تابستان، زیر آفتاب داغ. پدرش را رها نمی‌کرد. وقتی برمی‌گشتند تازه می‌نشست به خواندن درس‌هایش. می‌دانستم چقدر اذیت می‌شود. دلم برایش می‌سوخت اما چاره‌ای نداشتیم. هرچه بزرگتر می‌شد احساس مسئولیتش نسبت به خانواده هم بیشتر می‌شد. دوران سربازی‌اش بود. چند روزی را که برای مرخصی به خانه می‌آمد، همراه پدرش می‌شد. مثل بچگی‌هایش ساندویچ می‌فروخت. می‌دانستیم که زانویش مشکل و درد دارد اما به روی خودش نمی‌آورد. تمام ده روزی را که خانه بود، با پدرش به سر کار رفت. وقتی می‌دیدمش که با آن درد کمک می‌کند، قلبم آتش می‌گرفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه