شناسه: 59944

خصوصیات

راوی مادرشهید:هنوز همان مهدی بود! در دوران راهنمایی و دبیرستان صبح‌ها می‌رفت مدرسه. بعد‌ازظهرها می‌ماند کنار پدرش. می‌رفتند کشاورزی. شاغل هم که شد برایش ذره‌ای تفاوت نداشت. همان مهدی قدیم بود. غرور اصلاً عوضش نکرد. حتی قبل از آخرین عملیاتی که در سیستان و بلوچستان منجر به شهادتش شد، با پدر و مادرش رفته بود سرِ زمین. برایش فرقی نداشت که حالا پلیس است و شخصیت اجتماعی‌اش تغییر کرده. مثل کارگرها برای پدرش کشاورزی می‌کرد. شهید مهدی اسماعیلی بی‌نیازی در نیاز! گفته بود: «اگر به نان شب محتاج شوم، حاضر به آوردن نان حرام به زندگی‌ام نخواهم بود.» شهید که شد، توی پرونده‌اش چهار تشویقیِ رد رشوه دیده بودیم. فهمیدیم بارها در کارش پیشنهاد رشوه گرفته بود اما با وجود فقر و تنگدستی خانواده، به سینه همه‌شان دست رد زده بود. شهید مهدی اسماعیلی ما بر آن عهد که بستیم، هستیم! روز بیست‌و‌پنجم ماه رمضان، باهم در عملیات بودیم. هوا گرم و خشک بود. از زمین حرارت بلند می‌شد. دهانمان تلخ شده بود. تشنگی زبانمان را مثل چوب کرده بود. دلم برای مهدی می‌سوخت. فقط بیست سالش بود و می‌دانستم چقدر دارد اذیت می‌شود. چندین‌بار گفتم: «مهدی‌جان، بیا روزه‌ت رو باز کن. تا افطار خیلی وقت مونده. اینطوری ادامه دادن واقعا سخته.» فقط لبخند می‌زد و سکوت می‌کرد. وقت افطار دیدمش. لب‌هایش از تشنگی ترک خورده بود. می‌خندید و روزه‌اش را باز می‌کرد. شهید مهدی اسماعیلی فرزندی که راه نیمه تمام پدر را ادامه داد جنگ که تمام شد، حس می‌کردم جا مانده‌ام. از غصه ریش‌هایم سفید شده بود. نمی‌توانستم کار کنم. در دست راست، پهلو و سرم، ترکش جا خوش کرده بود. آرزو می‌کردم کاش به‌جای جانبازی، به شهادت رسیده بودم. به دوستان شهیدم غبطه می‌خوردم. موقع تشییع پیکر پسرم، با خودم فکر می‌کردم آرزویم برآورده شده. مهدی خود من بود که روی دست‌ها تشییع می‌شد. ادامه من و راهم. در دلم خوشی و غم با هم جوشید. چشمانم پر از اشک شد. تابوتش را که به زمین گذاشتند، افتادم روی زانوهایم. سرم را گذاشتم روی زمین و یادم رفت که میان جمعیت هستم. سجدة شکر به‌جا آوردم. شهید مهدی اسماعیلی از جان می گذرم، از امانت، نه! به خواستة خودش رفته بود «ایرانشهر». یک سال و هشت ماه در آنجا خدمت کرده بود. نامة انتقالی‌اش آمده بود. منتظر بود دو ماه آخر هم بگذرد و آن‌وقت برگردد به شهر خودمان. در خوابگاه مشغول استراحت بودند که از مرکز تماس گرفتند. در منطقه‌ای درگیری شده بود و به ماشین احتیاج داشتند. ماشین را به امانت داده بودند دست مهدی. گفت: «باید خودم ببرمش. ماشین دست من امانته.» سریع آماده می‌شود و چند سرباز هم سوار می‌کند تا با هم به محل درگیری بروند. اشرار حمله کرده بودند به چند منزل مسکونی و خانواده‌ها را گروگان گرفته بودند. به هیچ چیز هم رحم نداشتند. روبه‌روی چشم‌های مضطرب بچه‌ها تیراندازی می‌کردند. تمام دیوارها را جای شلیک، سوراخ‌سوراخ کرده بود. مهدی دویده بود به کمک همکارش. با هر مشقّتی گروگان‌ها را آزاد کرده بودند اما درگیری هنوز ادامه داشت. روی پشت‌بام مشغول بود که تیری سینه‌اش را شکافت. به زمین افتاد و همان‌جا شهید شد. ماشینی که با مهدی آمده بود، بدون مهدی برگشت. شهید مهدی اسماعیلی قول برای درست کردن کامپیوتر و تلویزیون، مهارت خاصی داشت. یک روز از رفتنش به ایرانشهر می‌گذشت که برایش تلفن زدم. کامپیوترمان خراب شده بود. منتظر بودم راهنمایی‌ام کند که چطور درستش کنم یا اینکه مثل همیشه بگوید: «صبر کن خودم میام برات درستش می‌کنم.» این‌ها را نگفت. چند لحظه مکث کرد و فرو رفت در فکر. بعد گفت: «من دستم گیره. شما بده به وحید ببره برات درستش کنه.» تعجب کردم. آن موقع فکرش را هم نمی‌کردم برای چه این حرف را زده باشد. گفتم: «باشه» و تلفن را قطع کردم. بعدها دلیلش را فهمیدم. وقتی که دیگر برنگشت. می‌دانستم چقدر به قول‌هایش وفادار است. آن روز به من قول نداده بود. می‌دانست که دیگر برنمی‌گردد. شهید مهدی اسماعیلی انتخاب سرزدن به شهدا کار همیشگی‌اش بود. می‌رفت به گلزارشهدا و با خودش خلوت می‌کرد. یکبار که با برادرش از کنار گلزار می‌گذشتند، قبری خالی را نشان داد و گفت: «خدا می‌دونه اینجا قسمت کی می‌شه... چه جای باصفاییه اینجا!» بعدها برادرش این را تعریف کرد. روز تشییع جنازه. با دست به قبر خیسی که تازه مهدی را در آن دفن کرده بودند، اشاره کرد. گفت: «آخر قسمت خودش شد. اون روز ما رو فرستاد توی ماشین و خودش موند توی گلزار. نشست بالای سر قبر شهیدی و به عکسش خیره شد. نمی‌دونم اون روز از خدا چی خواست... شاید این جای باصفا رو!» شهید مهدی اسماعیلی خدارا شکر گفت: «می‌خواهم ببرمتان تفریح». با هم رفتیم به شیراز. آن موقع نمی‌دانستیم این آخرین مرخصی مهدی است. نشسته بودیم در پارکی و مادر سفرة غذا را پهن می‌کرد. کارگری از دور آمد. گفت: «اگر می‌شه به منم خوراک بدید. من اینجا کارگرم. خونه‌م از اینجا خیلی دوره.» مهدی تعارفش کرد که کنارمان بنشیند. نشست روبه‌روی برادرم. مهدی اولین بشقاب را برای او گذاشت. مرد کارگر نگاهی به غذا انداخت و دستش را بلند کرد. گفت: «خدایا شکرت.» همه مشغول شدند. مهدی تا مرد کارگر غذایش تمام شود، به غذا لب نزد. مرد که تشکر کرد و خواست برود، مهدی دستش را گرفت. غذای خودش را هم ریخت برای کارگر تا ببرد. مرد خوشحال شد و رفت. ما با تعجب گفتیم: «چرا غذای خودت رو دادی؟» مهدی لبخند زد و گفت: «گفته بود خداروشکر! بخاطر همین...» شهید مهدی اسماعیلی هدیه خدا گل لبخند همیشه روی لبش بود. بخاطر همین همه دوستش داشتند. در هر مجلسی گل سرسبد بود. می‌خندید و همه را می‌خنداند. اگر هم ناراحتی و کاستی از این زندگی داشت، هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورد. با روی باز و لب خندان جلوی همه حاضر می‌شد. عاقبت هم به‌خاطر این مهربانی و اخلاق خوشش، قشنگ‌‍ترین هدیه را از خدا گرفت. در تولد بیست‌و‌یک سالگی‌اش، توی گلزارشهدا، به خاک سپردیمش! (تولد بیست‌ویک سالگی‌اش را در تشییع جنازه‌اش گرفتیم. مهدی آن روز قشنگ‌ترین هدیه‌اش را از خدا گرفته بود.) شهید مهدی اسماعیلی مادرشهیدمهدےاسماعیلی فرزندم حامد پس از تولد آنقدر راحت وبی دردسر بزرگ شد که ندانستم کی و چگونه به این سن رسید وهرگز بیمار نشد ونه زحمتی برایم داشت..... وقتی که شنیدم حامدم مثل علی اکبر امام حسین(ع) شهید شدند آرام شدم. واکنون افتخار میکنم که فرزندم در نوجوانی به آرزویش که شهادت بود رسید و در راه خدمت به دین و وطن جان شیرین را فدا کرد فاطمه اسماعیلی تنها خواهر شهید مهدی اسماعیلی که 21 سال دارند برای ما نقل میکنند: مهدی چهارمین فرزند خانه بود که سه سالی از من بزرگتر بود ( دو برادر متاهل دارم که یگی از آنها نامزد شهید رو گرفتن و شغلشون نیرو دریایی ارتش هست و یک برادر مجرد دارم ) پدرم جانباز 20 درصد جنگ تحمیلی از ناحیه دست راست ، سر و پهلو هست قبل از جانبازی شغلش آزاد بود اما بعد از جانبازی چون توی سرش ترکش داره و قابل جراحی نیست دیگه توانایی کار کردن نداره شهید متولد 05/11/1373 هستند که سه روز قبل از تولدش یعنی 02/11/1394 به شهادت میرسه و روز تولدش در استان فارس شهرستان فسا روستای سفید شیبکوه گلزار شهدا خاکسپاری میشه از کودکی علاقه زیادی به پلیس شدن داشت در حال تحصیل پیش دانشگاهی رشته تجربی بودند که ( نیروی انتظامی ) ثبت نام کردند و قبول شدند رفتند کرج، بعد از اینکه یک سال آموزشی گذراندند اومدند شهرستان فسا نیروی انتظامی هنگ فسا و به خواسته خودش رفتند ایران شهر 1 سال و 8 ماه خدمت کردند تازه نامه انتقالی آمده بود که 2 سال بشه برگردند به شهر خودمون ماشین امانت دستشون بوده رفته بودند خوابگاه و خواب بودند، درگیری میشه تماس میگیرند که ماشین رو نیاز دارند ایشون میگه ماشین امانت دست منه خودم باید ببرمش. چند تا سرباز سوار میکنند میرن اونجا که درگیری شده اشرار رفته بودند داخل دو - سه تا از منازل و خانواده هارو گروگان گرفته بودند که شهید میره کمک یکی از همکاران شهیدش و بعد از آزاد کردن گروگانها ، هنگامی که روی پشت بام بوده هدف گلوله قرار میگیره و به شهادت میرسه. از توی درسهاش به زیست و شیمی خیلی علاقه داشتند و درسشون عالی بود و همه ازش تعریف میکردند که مامان تعریف میکنه هر سری که من میرفتم مدرسه مدیر و معلمش می گفتند نیاز نیست شما سر بزنید درسش عالیه . توی مدرسه شورای داش آموزی بود کلی کمک میداد و عضو بسیج بود ، فوتبال ، والیبال و تنیس بازی میکرد مسابقات قرآنی مقام آورده بودند که مدارکش موجوده. به نماز زیاد اهمیت میداد . با اینکه از بقیه کوچکتر بود صحبت کردنش طوری بود که باعث آرامش ما میشد. انگار بیشتر از ما می دونست . درک میکرد. به فقرا زیاد کمک می کرد همیشه سر سفره خدارو شکر میکرد. به ما هم می گفت که شما هم اینجور باشین ( خداروشکر کنید ) ماه رمضان اذان صبح و ظهر و شب رو خودشون می گفتند. مسجد نزدیک منزلمون هم اذان می گفتند هم مکبر بودند ( قبلا ساکن روستای شیبکویه بودیم الان ساکن شهرستان فسا هستیم ) آخرین مرخصی که اومده بودن مارو بردن تفریح؛ شیراز بردن موقع ناهار بود یه آقای کارگر بود اومد بهمون گفت اگه میشه به من خوراک بدین من اینجا کارگرم. خونمون دوره. اول ظرف رو برای ایشون پر کردد روبروی بردارم نشسته بود که برادرم متوجه میشه قبل از اینکه غذاشو بخوره اول دستاشو بالا برد گفت خدایا شکرت . داداشم غذاشو نخورد منتظر موند وقتی که غذای اون کارگره تموم شد رفت دوباره ظرفشو پر کرد گفت چون دیدم خدارو شکر کرد دوباره بهش غذا دادم ( غذای خودشم داد به این کارگر که بخوره ) ما بچه بودیم باهم بازی می کردیم. بازی آتاری و .. و یا تلویزیون تماشا می کردیم مسجد گروه سرود خواهران و برادران داشت با هم میرفتیم و می اومدیم شبهای محرم هر جور بود خودش رو می رسوند به جلسه و کمک می کرد و در هیئت ها حتما شرکت می کرد یادمه شبهای محرم بود می خواستیم بریم هیات، بهش گفتم بیا زود شام بخوریم بریم میگفت نه من باید حتما زیارت عاشورا رو بخونم بعد بیام برای شام همیشه گلزار شهدارو می رفتند مرخصی آخر که اومده بودند روز قبل که فرداش می خواستن برن سرکار ، با دوستش و اون یکی برادرم میرن فوتبال کنار گلزار شهدا، که با دست اشاره میکنه به یه قبر خالی و به برادرم میگه خدا میدونه اینجا جای کی خواهد بود چه جای با صفاییه اینجا . مارو که راه نمیدن بعد به برادرم میگه شما توی ماشین باشین من میام . بعد میره سر خاک یکی از شهدا و نگاه به عکس اون شهید میکنه و با خودش خلوت میکنه ... چهار روز بود که رفته بودند سرکار به شهادت می رسند و اتفاقا همونجا که اشاره کرده بودند خاکشون میکنند ... کسی از این ماجرا خبر نداشت که بعد از خاکسپاری برادرم که همراهش بود یاد این اشاره می افته و برامون تعریف میکنه روز آخر که می خواست بره سرکار مامانم بر طبق عادت می گفت حالا داری میری کی ان شاالله برمی گردی؟ گفت این سری دیگه من زودتر میام منتظرم باشید مهارت زیادی توی درست کردند کامپیوتر و تلویزیون داشت فردای اون روز که رفت سرکار زنگش زدم که کامپیوتر خراب شده چیکار کنم همیشه میگفت چیکار کن یا می گفت صبر کن خودم میام درست میکنم ، این سری اومد بگه خودم میام یه مکثی کرد و گفت حالا من دستم گیره شما بده وحید ( اون یکی برادرم ) ببره درستش کنه. قول نداد که میاد برام درستش میکنه گفت که شاید دستم گیر باشه نتونم بیام قولش قول بود همیشه سر حرفش بود. اگه مثلا می گفت پنج دقیقه دیگه اونجام سر حرفش بود خودش رو می رسوند اسمش مهدی بود و اردات خاصی به امام زمان عج الله داشت خوابشو زیاد می دیدم باهام صحبت می کرد که حواست به مامان و بابا باشه . مواقعی که زیاد دلتنگی داشتم به خوابم می اومد که برم جای شهادتش ولی هنوز نتونستیم بریم چون میگن موقعیتش درست نیستش و امنیت نداره مادر شهید: تا صدای اذان می اومد دستشو میبرد در گوشش که اذان بگه ... 21 سالش بود نصیحت به من و باباش هم میکرد میگفت نماز اول وقت بخونید می گفتیم ما که نمازمون رو می خونیم می گفت یادتون نره که دیر بشه همسرم جانبازه رگ عصبش رو بستند نمی تونند عملش کنند دارو میخوره تا یکم خوابش ببره . سر و صدا میکنه ( جانباز اعصاب و روان) از وقتی که بچه امون شهید شده بدتره بعد از شهادتش وقتی خیلی ناراحتی می کنم گریه می کنم میاد به خوابم . با لباس نظامیش میاد و میگه ننه گریه نکن، هیچ طوریم نیست ، هیچ باکم نیست براش نماز می خونم . زیارت عاشورا می خونم . قرآن که خیلی بلد نیستم سوره های کوچیک رو براش م یخونم . دعای ندبه می خونم خیلی تعصبی بود، سرکار که می رفتم از این قضیه ناراحت من بود می گفت مامان نرو سرکار می گفتم مامان نمیشه که ادم بیکار باشه . از وقتی رفت سرکار مقداری از حقوقشو برای من می فرستاد میگفت مامان نمیخواد بری سرکار ، منم به حرفش گوش کردم و دیگه نرفتم سرکار. هیچ کس از دستش ناراحت نمی شد همسایه ها ازش راضی بودند. اگه برای پسرای دیگه ام مثلا با هم دعواشون می شد باید می رفتم مدرسه ، برای این نمی رفتم همه بچه هام خوبند اما این یه چیز دیگه ای بود همیشه می خندید با لبخند می اومد تو می گفت ننه چه میکنی سلام . دستمو می بوسید ( به خدا) . خیلی با ادب بود . خودم خیلی دلم می سوزه براش از بس که خوب بود هر زمان که می خواست بره سرکار یکی دو روز جلوتر می رفت حالا یا با اتوبوس یا بعد که ماشین خرید با ماشین خودش که فرماندشون هم تعجب می کرد چند روز زودتر اومده سر کار همین سری آخری هم به همسرش گفته بود دارم میرم ماموریت برام دعا کنید، اما به ما نمی گفت میگفت جای من خوبه و پشت بی سیم هستم امانت داربود .ماشین و بی سیم دستش بود و همه بهش اطمینان داشتند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه