شناسه: 59979

انتخاب خدا

راوی همسر شهید:انتخاب خدا لیاقت می خواست تازه‌عروسش بودم. تحمل دوری‌اش سخت بود. می‌دانستم که نظامی‌بودن شغل سخت و خطرناکی است، ولی چون خودش به آن علاقه‌مند بود چیزی نمی‌گفتم. گاهی اوقات که در جمع می‌گفت: «اگر خانومم اجازه بده، من میرم سوریه.» قلبم می‌ریخت. می‌گفتم: «نه!» می‌خندید. می‌گفت: «از چی می‌ترسی؟ شهادت افتخار منه. به دست آوردنش لیاقت میخواد که من ندارم.» در سرش سودای رفتن بود و آرام نمی‌گرفت. فکر می‌کردم با این مخالفت‌ها می‌توانم ابوالفضل را برای خودم نگه دارم. نمی‌دانستم برای راهی که انتخاب کرده است، هرجا که باشد میدان جنگ است. سه ماه از عروسی‌مان می‌گذشت و تازه باردار شده بودم که خبر شهادتش را آوردند. آن‌وقت فهمیدم که ابوالفضل برای من نبود. او را خدا انتخاب کرده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه