در راه خدا
راوی خانواده شهید:همسر و همراه به خانهشان که میرفتیم، میدیدم همیشه در کارها کمک حال همسرش بود. هروقت حال همسرش خوب نبود میگفت: «اصلا نگران نباش. نیاز نیست غذا درست کنی. من از بیرون غذا میخرم.» یکبار که خانةشان بودیم، همسرش مشغول پاککردن سبزی بود. بدون آنکه از چیزی خجالت بکشد رفت کنار همسرش و با او سبزیها را پاک کرد. همین ظرافتهای اخلاقش در زندگی، او را محبوب کرده بود. همسرش هنوزکههنوزاست بعد از سالها گردنبندی که عکس شهید روی آن است، به گردن میاندازد. شهید ایرج ایلانی دعای خیر پدر وضعیت مالی خانوادهاش خیلی خوب نبود. ایرج هربار که از محل کارش به مرخصی میآمد، مبلغی را بدون منت و پنهانی در جیب پدرش میگذاشت. هر چقدر که در توانش بود دریغ نمیکرد. پدرش این توجهات ایرج را میفهمید. دلش خیلی شاد میشد. هرجا که مینشست برای پسرش دعا میکرد. همین دعاهای خیر بود که بالاخره ایرج را به آرزویش رساند. شهید ایرج ایلانی امانتدار آبرو رازداری برایش خیلی مهم بود. هیچوقت مسائل و مشکلاتش را به خانه نمیآورد. کمکهایش به دیگران و رفع مشکلاتی که از مردم میکرد را حتی به من که همسرش بودم نمیگفت. بعد از شهادتش بارها اتفاق افتاده بود که خیلیها میآمدند و تعریف میکردند که ایرج برایشان چه مشکلاتی را حل کرده است. چه کمکهایی را به چه کسانی بیمنت رسانده است. از من میپرسیدند: «شما خبری نداشتید؟» سر تکان میدادم و میگفتم: «نه اصلا. هیچوقت عادت نداشت از مسائل شخصی مردم که در کنار او مثل یک امانت بودند، به خانوادهاش چیزی بگوید!» شهید ایرج ایلانی بازی با آن که همیشه مشغله داشت و کارش خیلی سنگین بود ولی توجهاش نسبت به خانواده کم نمیشد. تا دیروقت سر پست میماند اما وقتی به خانه میآمد، خستگی را میگذاشت کنار. با دخترمان بازی میکرد. گاهی که آمدنش خیلی طول میکشید و دخترمان میخوابید. وقتی میآمد اصرار میکرد که دخترمان را از خواب بیدار کند تا با هم بازی کنند. میگفتم: «گناه دارد بچه» میگفت: «تا با دخترم بازی نکنم، خوابم نمیبرد.» شهید ایرج ایلانی مهرش از خاطرهها نمیرود روحیة بخشندة ایرج را بعد از شهادتش متوجه شدیم. خیلیها از خوبیهایش خاطرهها داشتند. توی مراسمات بعد از شهادتش زنی آمد پیش خانوادهاش و تعریف کرد که یکبار در خیابان بدون پول مانده بود و نمیتوانست برگردد خانه که شهید ایلانی را خدا سر راهش قرار داد. شهید او را به خانهاش رساند و مبلغی هم به او کمک کرد. زن میگفت: «این محبت شهید هیچوقت از خاطرم نمیرود!» شهید ایرج ایلانی . زندگی شیرین آرام و صبور بود. هیچوقت ناراحتی و عصبانیتش را ندیده بودم. در خانه هم همینطور بود. اگر موردی پیش میآمد که با همسرم مشکل پیدا میکردم، او برایم تلفن میزد. نصیحتم میکرد. میگفت چطور رفتار کنم که زندگی آرام و خوبی داشته باشم. خودش خیلی این چیزها را رعایت میکرد. برخوردش با همسرش خیلی خوب بود. همیشه مراقب بود که زنش در زندگی با او از چیزی ناراحت نشود. شهید ایرج ایلانی همیشه در خدمت آن سالها در جهرم زندگی میکردیم. ایرج بیشتر اوقات درحال وظیفه بود و کمتر به خانه میآمد. گاهی برای عوضشدن روحیة ما، من و دخترم را سوار ماشین میکرد و در شهر میچرخاند. یکبار که رفته بودیم تا دور بزنیم چشمش به پیکانی خورد که زن و مردی در آن نشسته بودند. پلاکش را که دید، حالتش عوض شد. گفت: «ما خیلی وقته دنبال این ماشین میگردیم. این آدم تحت تعقیبه.» مسیر ماشینمان را عوض کرد و پیکان را تعقیب میکرد. ترسیده بودم. میترسیدم رانندة پیکان متوجه شود و اتفاق بدی بیفتد. گفتم: «ایرج تو الان سر پست نیستی. بچه توی ماشینمونه. خطرناکه. ول کن.» به اداره زنگ زد و موقعیت را اطلاع داد. به من لبخند زد و گفت: «نگران نباش. صبر کن. نمیتونم تعقیبش نکنم. خیلی وقته دنبال این مجرم میگردیم.» آن ماشین را آنقدر تعقیب کردیم تا بالاخره نیروهای کمکی رسیدند. خیالش که از بابت دستگیری راحت شد، دور زد و دوباره به راهمان برگشتیم. احساس وظیفهاش به خدمت و لباس پلیسیاش هیچگاه رهایش نمیکرد. حتی وقتی همسر و بچهاش همراهش بودند. با آن پشتکار و حس مسئولیت، همیشه در خدمت بود. شهید ایرج ایلانی جهرم که بودیم مشکلی برای صاحبخانه مان پیش آمده بود که توسط ایرج حل شد . چند روز بعد همسر صاحبخانه آمد و تشکر کرد اما من اظهار بی اطلاعی کردم . با تعجب گفت : «یعنی آقای ایلانی چیزی به شما نگفته اند ؟» . گفتم : « نه ایشان عادت ندارند راز مردم را فاش کنند » . در مورد مسائل کاری هم همین طور بود . نسبت به شغل اش خیلی رازدار بود ... همیشه عادت داشت آخر شب که می خواست بخوابد گوشی اش را تنظیم کند برای نماز صبح . یک بار ساعت دوازده شب به محض این که ساعت را تنظیم کرد و سرش را گذاشت روی بالش گوشی اش زنگ خورد . پرونده مربوط به یک قاتل فراری بود . گفتند باید بیایی او هم سریع بلند شد و رفت اما موفق به دستگیری اش نشدند . مدتی بعد داخل ماشین شخصی مان نشسته بودیم و داشتیم در شهر می رفتیم که ناگهان سرنشنان یک خودرو توجه ایرج را جلب کردند . یک زن و شوهر بودند . ایرج شروع کرد به تعقیب کردن آنها و همزمان زنگ زد به همکارانش . فهمیدم که آن شخص همان قاتل فراری است . هر چه اصرار کردم که ما الآن بچه همراهمان است و خطر دارد قبول نکرد . برای امنیت مردم خیلی ارزش قائل بود . آنقدر تعقیب اش کرد که نیروها رسیدند و همان تلاش ها باعث شد که آن قاتل دستگیر شود ... به یاد ندارم هیچ عید نوروزی کنار هم بوده باشیم . همیشه ماموریت بود . اما وقتی به خانه می آمد بسیار با محبت و با روحیه بود . هیچ وقت با هم جر و بحث نداشتیم . نه فقط در خانه بلکه بیرون از خانه هم بسیار گرم و مهربان بود . مخصوصا با پدر و مادرش . عجیب به پدرش احترام می گذاشت و مراقب اش بود ...
ثبت دیدگاه