اخلاق خوب
همسر شهید از سجایای اخلاقی وی می گوید که همسرش دست گیر نیازمندان و فقرا بود به شکلی که در بعضی از شبها وسایلی را آماده می کرد و با هم به سراغ افراد نیازمند رفته و به من میگفت: ” وسایل را پشت آن درها بگذار ، درب بزن و سریع برگرد” می گفت: نمی خواهم کسی مرا بشناسد. به او می گفتم که چرا من را با خودت می بری که در پاسخ می گفت: دوست دارم در کار خیری که انجام می دهم ، تو هم شریک شوی. همکاران شهید وی را اینگونه توصیف میکنند: با اینکه جانشین پاسگاه بود و در نبود فرمانده ، حکم فرمانده را برایمان داشت ولی مانند یک دوست و برادر بزرگتر با همه برخورد می کرد به طوری که کسی از وی خاطره بدی ندارد. همسر شهید در ادامه می گوید: هر وقتی که در منزل بود با فرزندانش بازی می کرد.یکی از بازیهایش به اینگونه بود که خود را درون ملحفه ای پوشانده و به دخترش می گفت که اگر من روزی شهید شدم من را اینگونه و با این شکل خواهی دید. به او معترض که می شدم میگفت:” فرزند یک مرزبان باید با جمله شهادت آشنا باشد” و زمانی که شهید شدم دخترم از دیدن پیکر من نباید بترسد و همین طور هم شد، زمانی که پیکر شهید نامدار را برای وداع آورده بودند دختر شهید که تنها ۹ سالش بود به راحتی کنار پیکر بی جان پدرش با او به صحبت پرداخت.
ثبت دیدگاه