شناسه: 60099

شهادت

راوی پدرشهید:قرار شد پسرم ، مهدی ، با ماشین اش مرا به مقصد برساند . زودتر از من آماده شد و رفت داخل حیاط . از در سالن که بیرون آمدم، صدای غرش آسمان و پشت بندش ریزش باران شدید شد. دستم را گرفتم روی سرم و آمدم به سمت ماشین بدوم که دیدم مهدی دارد ماشین را عقب عقب به طرف من می¬آورد. به سمتش قدم تند کردم و هم زمان صدایم را بالا بردم که بشنود: - صبر کن ... خودم دارم میام ماشین را تا نزدیکی پله ها آورد و ایستاد. پنجره سمت راننده پایین بود که صدایش را شنیدم : - خدای نکرده خیس می¬شدین و سرما می¬خوردین خیلی احترام من و مادرش را داشت ... داشتم سفره صبحانه را آماده می¬کردم که دوباره مثل روزهای قبل صدای شُر شر آب حمام بلند شد. چند روزی بود که قبل از رفتن به محل کار دوش می‌گرفت. رفتم پشت در حمام و با انگشت زدم به شیشه : - مهدی تو این زمستون آخر خودت رو سرما می¬دی. صدای آب جایش را با صدای مهدی عوض کرد. - دوست دارم با غسل شهادت برم از حمام که آمد بیرون با عجله خودش را خشک کرد و لباس پوشید . سر سفره چند لقمه ای خورد اما خورده نخورده بلند شد و به سمت در رفت. ساعت روی دیوار را نگاه کردم. هنوز وقت داشت. با تعجب پرسیدم: - چرا امروز زود داری می¬ری؟ خم شد و بندهای پوتینش را محکم کرد. - دیروز یه ساعتی دیر رسیدم . گفتم امروز زودتر برم تا مدیون کسی نباشم. صبح زود قبل از این که شیفت کاری ام تمام شود وارد محل کار شد . با خودم گفتم : «نکنه اتفاقی افتاده باشه؟! » . تا رسید پرسیدم : - خیره ان شاالله ... خبری شده ؟ همان طور که لبخند به لب توی چارچوب در ایستاده بود گفت : - راستش دیروز یه ساعت دیر شیفت رو تحویل گرفتم ... گفتم امروز یه کم زودتر بیام این رفتار ها مخصوص خودش بود . عجیب به «نون حلال» اعتقاد داشت وهمیشه سعی می کرد برای حقوقی که می گیرد زحمت بکشد . بارها در زمان مرخصی یا استراحتش رفته بود ماموریت و درگیر شده بود . به یاد شبی افتادم که« بازرس نا محسوس» داشتیم . اواخر شب یکی از اکیپ های گشتی تقاضای کمک کرده بود . مهدی سریع خودش را به آنها رساند و غائله جمع و جور شد . ربع ساعت نگذشته بود که همکاران از آن طرف شهر بیسیم زدند و کمک خواستند . اگر چه در حوزه استحفاظی خودمان بودند ولی در آن لحظه فاصله مهدی تا محل حادثه دوم خیلی زیاد بود . شاید اگر دیگران بودند همین را بهانه می کردند و کار را به یک نفر دیگر حواله می دادند اما مهدی بدون معطلی نشست پشت فرمان ماشین اش و آژیرکشان به سمت محل درگیری رفت . وقتی رسید تازه متوجه شد که از درگیری و سرقت خبری نیست و این کار در واقع یک رزمایش پلیسی بوده است . سرتیم بازرسی که احساس مسؤولیت او را دید با رضایت خاطر به او خداقوت گفت و در جا تشویق اش کرد . من که رفیق اش بودم می دانستم که این بیست و یکمین تشویقی اوست ... وسط روز گوشی موبایلم زنگ خورد . یکی از اقوام بود . بعد از سلام و احوال پرسی های معمولی گفت : - شنیدی جلوی بانک مسکن تیراندازی شده ؟ جواب منفی دادم و منتظر ماندم که بقیه ماجرا را تعریف کند اما او حرفش را مزه مزه می کرد و انگار از گفتن چیزی طفره می رفت : - مهدی هم اونجا تیرخورده ... الآن تو بیمارستان نیروی انتظامیه دیگر نفهمیدم چه شد . حتی سوأل نکردم کجایش تیرخورده . فقط به این فکر کردم که خودم را سریع برسانم . پدر و مادرش کربلا بودند و اگر برای اتاق عمل نیاز به رضایت نزدیکان داشت من نزدیکترین شخص حاضر بودم . دلم هزار راه رفت : « شاید خون لازم داشته باشه ... شاید امکانات اونجا کافی نباشه و لازم شد ببریمش یه بیمارستان دیگه ... راستی شناسنامه همراهم هست ... ؟» توی همین گیر و دار متوجه شدم که وسط ماشین ها متوقف شده ام . دوباره همان فامیل مان زنگ زد : - کجایی ؟ - تو ترافیک ... نزدیکم ... الان میرسم ... راستی حالش چطوره ؟ بعد از مقداری سکوت با تردید گفت : - حالش خوب نیست ... تیر به سینه اش خورده! وقتی رسیدم بیمارستان شوکه شدم . مهدی شهید شده بود ! صورت معصوم اش را که دیدم زانو شل کردم . خواستم زمین بخورم اما خودم را کنترل کردم . راهرو بیمارستان داشت می چرخید و من در دالانی از خاطرات و خیالات مهدی گم شدم . یک نفر آمد و زیر بغل ام را گرفت . مثل خواهر زاده ام لباس نیروی انتظامی تنش بود . با بغض گفت : - سربازش رفته بود داخل بانک برای امضای فرم سرکشی . سارق مسلح سرباز رو گروگان گرفت و از در بانک خارج شد . توی پیاده رو از مهدی خواست اسلحه اش را تحویل بده اما مهدی با چالاکی زیر پای اون خبیث رو کشید و زدش زمین . اسلحه گروگان گیر پرت شد یک طرف ، سرباز هم رفت طرف دیگه . مهدی خیز برداشت برای گرفتن و دستبند زدن به سارق اما اون نامرد یه کلت دیگه داشت و از فاصله یک متری شلیک کرد تو سینه مهدی ... فقط سه روز از کربلا رفتن پدر و مادرش گذشته بود . زنگ زدم به آن ها اما گوشی شان آنتن نمی داد . با مدیر کاروانشان تماس گرفتم و موضوع را برایش توضیح دادم . خیلی متأثر شد ولی هر کاری کردم حاضر نشد خبر شهادت مهدی را به خانواده اش بدهد . خودم حال و روز مناسبی نداشتم . دامادمان را واسطه کردم و او بالاخره توانست با مادر شهید حرف بزند ... توی سفر زیارتی بودم که خبر شهادتش را به من دادند . اولش گفتند تصادف کرده و برای اتاق عمل احتیاج به رضایت والدین دارد ولی من مادر بودم . مهدی ام را می شناختم . دلش می خواست شهید مدافع حرم باشد . مدافع حرم خواهر امام حسین (ع) . انگار به دلم الهام شده بود که پسرم شهید شده . به یاد حرف هایش افتادم . در مورد شهدایی که از سوریه می آوردند گفت : - اگه از دنیا دل کنده باشی سریع میری ... ... سریع می رفت ، هر چه پاهای بی جانم را می¬کشیدم به او نمی¬رسیدم. انگار برای رسیدن به آرزویش عجله داشت و من توانی برای همراهی اش نداشتم. چه بی¬رحمانه قدم تند کرده بود برای تنهایی من. به هر زحمتی بود خودم را از کربلا رسانده بودم ایران اما روز تشییع جنازه حتی به نمازش هم نرسیدم . جمعیت مثل دریا موج می زد و تابوت او را که با پرچم سبز و سفید و قرمز پوشیده شده بود این سو و آن سو می برد . هر لحظه فاصله اش تا چشم های تارم بیشتر می¬شد. ¬خواستم به سمتش بدوم اما همان جا زانوهایم شکست و زمین گیر شدم. آه کشیدم ، آهی مادرانه . از خدا خواستم یاری ام کند که بتوانم برای آخرین بار با پسرم خداحافظی کنم که یک نفر گفت : - برید کنار ... بذارید مادر شهید بیاد ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه