من خسته نمیشم
راوی پدر شهید:چکمه پوشیدم و رفتم سر زمین کشاورزی. آن شب نوبت آبیاری زمین مان بود. صدای قورباغه و جیرجیرک تنهایی ام را کمتر میکرد.
قبل از آن که آب به زمین برسد، معین را دیدم که به سمتم میآمد.
- سلام بابا دیگه شما برین خونه. من اومدم.
عرق پیشانی ام را با آستین خشک کردم و روی سنگی نشستم تا نوبت مان شود. معین آستین هایش را بالا زد و بالای سرم ایستاد.
- شما که نشستین؟ پاشین پاشین این جا جای استراحت نیس. برین خونه.
- باز که داری حرف خودت رو میزنی. با هم باشیم بهتره. کمتر خسته میشی.
بازویم را گرفت و بلندم کرد . آهسته آهسته تا انتهای زمین کشاورزی همراهی ام کرد و با مهربانی گفت :من خسته نمیشم شما برین خونه.
شب های آبیاری با هر ترفندی بود من را میفرستاد خانه و خودش تمام کارها را انجام می داد...
ثبت دیدگاه