شناسه: 60148

عمو معین براتون هدیه خریده...

از اتوبوس که آمد پایین کیسه نایلونی توی دستش را محکم گرفت و از ترمینال میرجاوه خارج شد.

به اطراف چشم گرداند تا دختر بچه ها را ببیند. کمی آن طرف تر داشتند آدامس می فروختند.

به طرفشان رفت و صدایشان کرد. سه تایشان دویدند و جعبه آدامس هایشان را جلوی او گرفتند.

- آقا تو رو خدا بخر. همیشه همین را می گفتند . دفعه قبل از آنها پرسیده بود : مگه شما عروسک و اسباب بازی ندارین ؟

و همزمان با نگاه متعجب بچه ها مواجه شده بود .

همان وقت تصمیم گرفت از مرخصی که برگردد کاری برای آن کودکان معصوم و فقیر انجام بدهد و حالا برگشته بود .

کیسه نایلونی را بالا گرفت و گفت : بچه ها عمو معین براتون یه هدیه خریده. بچه ها جعبه ها را پایین بردند و با خوشحالی به دست جوان سرباز چشم دوختند.

معین عروسک ها را از توی نایلون بیرون آورد و به هر کدامشان یکی داد.

صورتشان بین حس تعجب و خوشحالی مانده بود.

به هم نگاه می کردند و با جیغ و خنده عروسک ها را دور سرشان می‎چرخاندند و می پریدند بالا.

برای معین شنیدن این خنده ها از هر چیزی دلنشین تر بود...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه