شناسه: 60203

مادر

رستگاری در این دنیا بعد از خدا، مادرش را بیش از همه دوست داشت. کوچک‌ترین نشانه‌های غم را که در صدا یا چهره‌اش که می‌دید، سریع به من می‌گفت: «تو مامان رو اذیت کردی؟ چیزی شده؟ چرا مامان ناراحته؟» آنقدر رابطه‌شان عمیق و صمیمی بود که محمدحسین حتی قبل از مادر حاضر نبود صبحانه بخورد. اگر مادرم نمی‌خواست صبحانه بخورد، محمدحسین هم نمی‌خورد. اول خیالش از مادر راحت می‌شد بعد خودش شروع به خوردن می‌کرد. چون پدرم بیشتر اوقات در سفر بود و برادر بزرگترم به سرکار می رفت، او خودش را مسئول خانواده می‌دانست. با حضور او هیچ‌وقت احساس تنهایی و بی‌پناهی نداشتیم. دل و پشتمان همیشه به او گرم بود. ما را به تفریح می‌برد. شوخی می‌کرد. سربه‌سرمان می‌گذاشت. آنقدر رفتارش حمایت‌گر و برادرانه بود که من بیشتر رازهایم را با او در میان می‌گذاشتم. او هم همینطور بود. چند شب قبل از شهادتش برایم زنگ زد. گفت: «تهمینه، بیا یک دل سیر با هم حرف بزنیم.» حالتش عجیب بود. خنده‌ام گرفت. به شوخی گفتم: «محمد کنتور میندازه‌ها.» گفت: «اشکالی نداره. بیا حرف بزنیم.» آن روزها تازه خبر شهادت شهید محسن حججی پخش شده بود. محمد برایش کلیپی ساخته و منتشر کرده بود. پرسید: «کلیپ رو دیدی تهمینه؟ خوب بود؟» گفتم: «آره. خدا به خانواده‌اش صبر بده. خیلی غمگین‌کننده بود.» آهی کشید. در صدایش حس غریبی داشت. گفت: «چند روز دیگه نوبت من هم می‌شه!» جا خوردم. قلبم در سینه پایین ریخت. نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را زدم به آن راه. به زور خنده‌ای به لب آوردم و شوخی کردم: «شهید شدن سعادت می‌خواد!» چیزی نگفت. بحث را تمام کرد. سکوتش یک هفتة بعد به من پاسخ داد. وقتی که از محل خدمتش با خانه تماس گرفتند و گفتند: «محمدحسین شهید شد!» شهید محمدحسین رستگار شهید رستگار به کارش و همکارانش احترام خاصی قائل بود.بطوریکه در آخرین مرخصی که ایشان به داراب آمدند و مشکل کلیوی داشتند و حتی از بیمارستان داراب استراحت پزشکی نیز داشتند ولی خودش به خاطر مرخصی همکارش قبول نکردند و به محل خدمتش رفت. شهید رستگار در زمان خدمت سربازی نیز در مرخصی ها در پایگاه و مسجد حضور پیدا می کردند و علاقه زیادی به رفتن به سوریه داشتند و مرتب سوال می کردند که من چگونه می توانم به سوریه بروم و بنده به عنوان فرمانده پایگاه به ایشان قول دادم خدمت سربازی که تمام شد تورا به سوریه می فرستم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه