خصوصیت
شهید محمد حسین زاده (زارعی) مرز ترکیه فقط محل تردد کاروان های قاچاق نبود . هر شب از سمت ایران هزاران لیتر بنزین و گازوئیل به صورت قاچاق به ترکیه می رفت . افراد کلاهبردار و قاتلان فراری هم برای در امان ماندن از پیگرد قضایی از راه مرز زمینی به ترکیه فرار می کردند . از آن طرف هم اسلحه ، مواد مخدر صنعتی ، مشروبات الکلی و تجهیزات چاپ پول تقلبی وارد می شد و مرزبانان می بایست همه این ترددها را کنترل یا مسدود می کردند . ولی این همه ماجرا نبود . گروهک های تروریستی کوموله و دموکرات و پژاک به بهانه های مختلف می خواستند در خط مرزی برای خودشان قلمرو و پایگاه داشته باشند و این یعنی سلب امنیت یک سرزمین . هنگ مرزی ارومیه کیلومترها مرز کوهستانی و صعب العبور شمال غرب کشور را با حداقل امکانات کنترل می کرد . محمد در یکی از پاسگاه های مرزی سرباز بود و من نگران بودم که نکند خدای نکرده اتفاقی برایش بیفتد . یک روز که با هم رفته بودیم کوهنوردی پرسیدم : - دایی جون محل خدمتت چطوره ؟ مقداری ایستاد و نفسی تازه کرد : - به خدا یه شب دیدی ما رو کشتن ! حرفش کاملا جدی بود . با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - چطور ؟ - بس که هر شب درگیری داریم - می خوای برایت یه کاری بکنیم ؟ - نه دایی من از شهید شدن نمی ترسم . فرماندمون گفته : « سه چهار ماه دیگه بمونی منتقلت می کنم منطقه خودتون» این آخرین باری بود که چنین حرف هایی بین من و محمد رد و بدل شد . خودم بزرگش کرده بودم . خواهر زاده ام اصالتا اهل روستایی در حوالی کوهدشت لرستان بود . از کلاس پنجم ابتدایی آمده بود خانه ام و تا دیپلم با ما زندگی می کرد . بعضی از اطرافیان فکر می کردند محمد فرزند من است چون واقعا مثل پدر و فرزند بودیم . دوست داشت بعد از خدمت سربازی پلیس بشود . خیلی با فرمانده اش صمیمی بود . همان فرمانده ای که زنگ زد به من و گفت : - یکی از فرمانده هاش هستم . حقیقتا هشت تا از نیروهامون رو فرستادیم هنگ مرزی که مرخصی بگیرن ، بین جاده اشرار کمین کرده بودن وهمه اون هشت نفر رو به شهادت رسوندن پیکر مطهرش را با هلی کوپتر آوردند خرم آباد و از آنجا با آمبولانس منتقل اش کردیم کوهدشت . آن منطقه چنین جمعیتی را به خودش ندیده بود . مادرش جلوی خبرنگاران ایستاد و زینب وار گفت : - جون پسرم فدای امام حسین (ع) ... منم مثل مادر شهید حججی محمد برای جوانان یک الگو شد . خیلی از جوان های راحت طلب که به شدت به پدر و مادرشان وابستگی داشتند با شهادت محمد عوض شدند . چند نفرشان را می شناسم که خدمت سربازی شان مرز است . آنها مرد و مردانه ایستاده اند و به جای غر زدن و نامه انتقالی آوردن به او اقتدا کرده اند ...
ثبت دیدگاه