عمو معین براتون هدیه خریده...
از اتوبوس که آمد پایین کیسه نایلونی توی دستش را محکم گرفت و از ترمینال میرجاوه خارج شد.
به اطراف چشم گرداند تا دختر بچه ها را ببیند. کمی آن طرف تر داشتند آدامس می فروختند.
به طرفشان رفت و صدایشان کرد. سه تایشان دویدند و جعبه آدامس هایشان را جلوی او گرفتند.
- آقا تو رو خدا بخر. همیشه همین را می گفتند . دفعه قبل از آنها پرسیده بود : مگه شما عروسک و اسباب بازی ندارین ؟
و همزمان با نگاه متعجب بچه ها مواجه شده بود .
همان وقت تصمیم گرفت از مرخصی که برگردد کاری برای آن کودکان معصوم و فقیر انجام بدهد و حالا برگشته بود .
کیسه نایلونی را بالا گرفت و گفت : بچه ها عمو معین براتون یه هدیه خریده. بچه ها جعبه ها را پایین بردند و با خوشحالی به دست جوان سرباز چشم دوختند.
معین عروسک ها را از توی نایلون بیرون آورد و به هر کدامشان یکی داد.
صورتشان بین حس تعجب و خوشحالی مانده بود.
به هم نگاه می کردند و با جیغ و خنده عروسک ها را دور سرشان میچرخاندند و می پریدند بالا.
برای معین شنیدن این خنده ها از هر چیزی دلنشین تر بود...
ثبت دیدگاه