شناسه: 60306

نقطه صفر

راوی برادر شهید:نقطه صفر دفترچه خاطرات برادرم را ورق می¬زنم: «اینجا افق به من نزدیک است، و خدا نیز نزدیک¬تر؛ اینجاست که حس می¬کنم خداوند از رگ¬گردن نیز به من نزدیک¬تر است. دراین برهوت خشک و سرد، که گویی آخر دنیاست، صبح و شب هزاران بار باخدای خود راز و نیاز می¬کنم، و هزاران بار، او را به خاطر این نعمتی که به من عطا کرده شکر می¬کنم؛ چه نعمتی بالاتر از اینکه پرچم کشورم را در این فراز به اهتزاز درآورده¬ام؛ و این پرچم بر بلندی همه مرزهای ایران اسلامی می¬ماند تا ایران و ایرانی همیشه سربلند و جاودانه باشند. آری اینجا نقطه صفر مرزی است». به نقل از خواهر شهید جواد فرحی جان¬برکفان جواد هیچ¬وقت از سختی¬های کارش برای پدر و مادرمان نمی¬گفت؛ برعکس جوری از لذت تماشای طلوع و غروب خورشید آنجا تعریف می¬کردکه انگار جزاین کاردیگری آنجا ندارد! اما من محرم اسرارش بودم؛ من می¬دانستم، وقتی¬¬که نفست در سرمای منفی 30 درجه یخ می¬زند، چه حسی دارد، من می¬دانستم وقتی¬که استوار و پیوسته درمناطق کوهستانی صعب العبور پوشیده از برف، گام برمی¬داری چه لذتی دارد، و من می¬دانستم آنگاه که در انتظار بالگرد آذوقه در برجک دیده¬بانی در نقطه صفر مرزی باشی، زمان چگونه می¬گذرد. و من بیش ازهمه می¬دانستم که آنجا هیچ چیز جز این دعا تسلی¬خاطرت نیست: «بار خدایا مرزهاى مسلمانان را به پيروزمندى خويش استوار گردان و مرزبانان را به نيروى خود يارى ده و از خزانه افضال خويش عطايشان به فراوانى ارزانى دار. سر رشته آذوقه¬‏شان گسسته مگردان و دشواری ها از پیش پایشان بردار. آنان را به نصرت خویش قوت بخش و به شکیبایى مدد نماى و دفع مکر دشمن را به ایشان بیاموز»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه