شناسه: 60394

همیشه خندان

پشت میز بعد از شهادتش هرکس که به یاد محمدرضا افتاد، اولین چیزی که به خاطر آورد، چهرة همیشه خندانش بود. به هر کس که می‌رسید با روی خوش و صمیمی برخورد می‌کرد. این اخلاقش را همة دوست و آشناها می‌پسندیدند و به‌خاطرش احترام زیادی برای محمدرضا قائل بودند. تنها مواقعی که خسته او را می‌دیدم، شب‌ها بود که از سرکار برمی‌گشت به خانه. کار و مسئولیتش در اداره خیلی سنگین بود. انرژی و عمری که برای شغلش می‌گذاشت آنقدر زیاد بود که دیگر رمقی در تنش باقی نمی‌ماند. وقتی به خانه می‌آمد، در چشم‌هایش آنقدر خستگی می‌دیدم که به شوخی می‌گفتم: «مگه رفتی کارگری اینقدر خسته‌ای؟ من تا به‌حال فکر می‌کردم پشت میز می‌شینی!» محمدرضا خاوش‌زاده خیلی زود در جلسه، رئیس عقیدتی پایگاهشان پرسیده بود: «از بین شما چه کسی دوست داره شهید بشه؟» سکوت مطلق در جمع افتاد و همه چشم‌هایشان را از یکدیگر دزدیدند. در میان جمع تنها یک نفر سه بار دستش را بلند کرد و گفت: «من!» دستش را که بلند کرد، در دلش لحظه‌ای تردید نبود. و حتی نگرانی و غصه‌ای. بدون مکث و محکم دستش را بلند کرد. انگار که سال‌ها بود به این سوال در ذهنش پاسخ می‌داد. و هیچ جوابی زیباتر از «باید شهید شوم» پیدا نمی‌کرد. بعد از جلسه با رئیس عقیدتی‌شان رفتند که ناهار بخورند. آنجا بود که رئیسان گفت: «اینقدر که تو علاقه نشون دادی، انشالله که شهید میشی!» محمدرضا لبخند زد و گفت: «حالا که دعا می‌کنید، پس بگید که انشالله خیلی زود شهید بشم!»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه