شناسه: 60397

قصه

راوی پدرشهید:اول صبح بسم الله گفتم و تاکسی ام را روشن کردم . سرویس مدرسه بودم و باید به موقع بچه ها را می رساندم . کار هر روزم بود . با همین شغل چهار سر عائله را نان می دادم و خدا را شکر می کردم . سرویس مدرسه که تمام شد رفتم برای مسافرهای معمولی . یکی دو ساعتی از روز گذشته بود که یکی از همکارانم زنگ زد به موبایلم : سلام عباس آقا ... خوبی ؟

سلام ... مخلصیم ...

معلوم نبود برای چه چیزی زنگ زده . آن وقت روز موقع احوال پرسی و بگو و بخند نبود . بعد از مقداری« مِن مِن »کردن بالاخره حرف اصلی را زد: از پویا خبر نداری ؟

نه ... چطور مگه ؟

زنگ بزن پاسگاه ببین کجاست ؟

خب پاسگاهه دیگه !

نه عباس جون . تو کمال شهر آتیش سوزی شده می گن چند تا مامور نیروی انتظامی هم سوختن . گفتم نکنه پسر شما هم تو اون ماجرا بوده تهِ دلم خالی شد . پسرم «پویا» را با چه مکافاتی آورده بودم پاسگاه نزدیک خودمان . گفته بودند برای انتقالی سربازی اش باید متاهل باشد . ما هم دختر دایی اش را برایش عقد کردیم و انتقالی اش جور شد . پویا ورزشکار بود و اهل نماز و روزه و مسجد . یک دختر و پسر دیگر هم داشتم و برای منِ پدر، فرزندانم یکی از یکی دوست داشتنی تر بودند اما پویا تازه داماد بود . گـُلم داشت ثمر می داد و خدا می داند که هیچ لذتی برای یک پدر شیرین تر از رعنایی و خوشبختی فرزندش نیست . تصویر شادی از او در ذهن داشتم که از جلوی چشم ام کنار نمی رفت . با حرف های همکارم آن تصویر شاد کمی تار شده بود . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و تا مسافرم را پیاده کردم و رفتم پاسگاه هزار جور فکر به مغزم فشار آورد : من پدر پویا اشکانی ام ...

بردنشون بیمارستان مدنی ...

هُری دلم ریخت . گازش را گرفتم و خودم را به بیمارستان رساندم . سه چهار نفر که همگی سوخته بودند روی تخت های اورژانس دراز کشیده بودند . هیچکدامشان فرزند من نبودند . این بی خبری و سرگشتگی کلافه ام کرد . با گریه گفتم : شما که گفتین پسر منم تو درگیری بوده ! اینا که شبیه پویا نیستن. یکدفعه یک نفرشان که بیشتر از بقیه سوخته بود روی تخت اش نشست و با صدایی آشنا گفت : گریه نکن بابا ... من هیچیم نیست ! دویدم به طرف او. ته نگاهش فرزندم را شناختم !. مثل ابر بهاری اشک می ریختم و قربان صدقه اش می رفتم . خیلی عطش داشت و همه اش تقاضای آب می کرد . از دکتر اجازه گرفتم و یک آب معدنی برایش خریدم . خواستم با نی نوش به خوردش بدهم اما ناگهان بطری را از دستم قاپید و آن را سرکشید . خیلی دلم برایش سوخت . گفتم : بابا چرا این کار رو کردی ؟ شاید برات خوب نباشه

با صدایی گرفته جواب داد : نمی تونم ... دارم از داخل می سوزم

بعد هم ادامه داد : بابا اینجا نمون. بیمارهای اینجا عفونی اند . برا سلامتی تون خوب نیست. یک مقدار که از اتاقش فاصله گرفتم صدای داد و بیدادش بلند شد . خواستم برگردم دکتر جلویم را گرفت : ریه هاش آسیب دیده. خیلی درد داره. به احترام شما داد نمی زد. بذارید راحت باشه!

من بیماری قلبی داشتم و پویا همیشه مراقب ام بود ، اما فکر نمی کردم کار به اینجا برسد که به خاطر رعایت حال من درد را تحمل کند و داد نزند . از یکی از بچه های پاسگاهشون ماجرا را پرسیدم :

زنگ زدن به پلیس و گفتن که یه معتاد چند نفر رو توی یه ساختمون حبس کرده و می خواد اونا رو آتیش بزنه ! ... بچه ها یه کلید ساز برداشتن و سه چهار نفری رفتن محل حادثه . بعد از این که در باز شد پویا هل داده و رفتن تو . بچه ها می خواستن اون بیچاره ها رو نجات بدن ولی اون معتاد یه استمبولی بنزین ریخته روی بچه ها و کبریت رو کشیده ...

وقتی برایم تعریف می کرد مثل یک شمع می سوختم و آب می شدم . ظهر شده بود و برای این که خانواده نگران نشوند رفتم خانه اما هر کاری کردم نتوانستم ناهار بخورم . بی اختیار اشک می ریختم . مادر پویا بی تاب شده بود و مدام می پرسید : «چی شده ؟» . من هم گفتم که پویا رفته ماموریت و پایش شکسته . این را که گفتم دیگر نتوانستم جلویش را بگیرم و با هم رفتیم بیمارستان . وقتی پیکر سوخته و سیاه شده پسرش را در بیمارستان دید نزدیک بود غَش کند . امکانات بیمارستان مدنی برای بیمار سوختگی کافی نبود . به سردار گفتم : باید ببریمش یه جای دیگه.

او هم هماهنگی های لازم را انجام داد و گفت هر جا که شما بخواهید فرزندتان را بستری می کنیم . پویا را بردیم بیمارستان چمران . آنجا تحت معالجه بود و از پشت شیشه با ما حرف می زد اما روز به روز سوختگی و عفونت ناشی از آن بیشتر در بدن اش اثر می کرد . کم کم صدایش گرفته تر و ضعیف تر شد و با اشاره حرف میزد . هر روز از پشت شیشه اشک می ریختم و با او حرف می زدم و تحلیل رفتنش را می دیدم تا اینکه بالاخره بعد از 43 روز تحمل درد و زجر سوختگی شهید شد ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه