مرد خدا
روز قبل از شهادتشون رفته بودم برای سرکشی از حوزه استحفاظی شهید طالبی،با اصرار من رو به صرف قهوه دعوت کردند همیشه مثل یک پدربا ما برخورد می کرد همیشه لبخند بر لبش بود و هیچ وقت با ما تندی نکرد بخدا هنوزم باور نمی کنم که شهید شده احساس میکنم همیشه کنارمه نور عجیبی در چهره اش بود؛ می گفت شب باید برم مأموریت ، می خوام دوش بگیرم؛ شک ندارم که غسل شهادت هم گرفت؛ وقتی پیکرش رو دیدم یک تبسّم عجیبی روی لبانش بود که همه ی افرادی که آنجا بودند شهادت دادند به حقّانیت این شهید و این تبسم تا لحظه غسل ، کفن و ارسال پیکر مطهرش به شیرازروی لبانش بود. می خواهم در مورد شهید رسول طالبی خاطره ای را خدمتتون عرض کنم اگر صلاح دیدید در گروه بذارید: من پیمان فروزنده هستم هم کلاسی شهید رسول طالبی در مرکز پیش دانشگاهی امام صادق (ع) در شیراز سال تحصیلی ۱۳۷۹.من از هنرستان تغییر رشته داده بودم و وارد رشته انسانی در مقطع پیش دانشگاهی شده بودم ،با رشته انسانی آشنا نبودم و کتاب های دست دوم دبیرستان هم در شیراز نایاب بود و از طرفی نزدیک کنکور هم بودیم.رسول که متوجه مشکل من در کلاس شده بود با این که هم امتحانات خودمون و هم کنکور را داشتیم کتاب های درسیش را هر هفته سه روز به من قرض می داد و برای من برنامه ریزی درسی هم کرده بود که چطور درس بخونم و حواسش به درس خوندن من بود...من که سال قبل با یه نمره و معدل افتضاح از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم اون سال در پیش دانشگاهی شاگرد اول شدم به لطف معرفت و کمک رسول ..و هر دو دانشگاه دولتی قبول شدیم رسول دانشکده پلیس و من هم علوم سیاسی...هرگز کاری که رسول کرد را فراموش نمی کنم.انشاالله روحت با سید الشهدا محشور بشه. . خاطره دوم هم مربوط میشه به شب قبل از شهادت رسول عزیز که من داشتم یه آلبوم قدیمی را ورق می زدم و اتفاقی به عکس رسول برخورد کردم و خاطرات ۱۶ سال قبل برام زنده شد...حس عجیبی اون شب داشتم همون شب دقیقا رسول به شهات رسید و من در ابتدای صبح در سایت باشگاه خبرنگاران خبر درگیری و شهادت یکی از بچه های مرزبانی را در سراوان خوندم از روی کنجکاوی وارد لینک خبر شدم و با دیدن اسم شهید و بعد تصویر شوکه شدم..و گریه امانم نداد.همون روز همسرم مشهد بود و در حرم داشت برای یک سری از مشکلاتمون دخیل به آقا امام رضا(ع) می بست خواهرزنم چند شب قبل تر خواب دیده بود که تو خواب بهش گفته بودن وقتی شهید همسایه بیاد مشکلات و غصه خواهرت برطرف میشه ..همون صبح شهادت رسول که روز اول زیارت خانم در مشهد بود با دو تماس تلفنی خبر حل دو مشکل بزرگ زندگی ما را دادن...من این را با خواب و شهادت رسول مرتبط می دونم ...جایگاهت بهشت برین . *** یگان تکاوری 129 سراوان یعنی نوک درگیری با قاچاقچیان مواد مخدر. وسط تابستان خودم را به آن یگان معرفی کردم ، دقیقا 14مرداد 95 و این زمانی بود که دو ماه از بادهای 120 روزه سیستان می گذشت و هنوز دو ماه دیگر باقی مانده بود. بادی خشک و سوزان که ریشه هر گیاهی را می خشکاند و خیلی وقت ها پرده ای از گرد و غبار برای مخفی شدن سوداگران مرگ ایجاد می کرد. چشم باز کردن و نفس کشیدن در آن هوا مشکل بود چه برسد به اینکه پای ماموریت و درگیری به وسط بیاید. نمی خواستم در آنجا خدمت کنم و صریحا نامه نوشتم : « می خواهم از این یگان بروم ». ورودم به محل کار جدید خواسته یا ناخواسته مثل آن ضرب المثل معروف شده بود : اول کاسبی و دوغ ترش ! دو روز بعد که جانشین یگان از مرخصی برگشت نامه نیروی تازه وارد را دید. ایشان مرا احضار کرد و از مشکلات شخصی و علت نامه ام پرسید. اسمش « رسول طالبی» بود و صدای مردانه و گیرایی داشت. شنیده بودم که داوطلبانه از «معاونت اجتماعی مرزبانی» آمده « منطقه عملیاتی». فقط آدم های جگر دار ، جرأت و جسارت چنین خطرهایی را داشتند. من حال و حوصله کارهای اداری و پشت میز نشینی را نداشتم به همین دلیل وقتی با او روبرو شدم احساس کردم با یکی مثل خودم طرف ام. را حت به سرگرد طالبی اعتماد کردم و سیر تا پیاز ماجرا را برایش شرح دادم. دستان نیرومندش گرمی خاصی داشت. وقتی داشتم حرف می زدم مثل یک برادر بزرگتر به صورت ام نگاه می کرد و حس می کردم دارد دنبال راهی می گردد که کمک ام کند. این اولین برخورد ما بود و عجیب در همان برخورد ا ول مِهرش به دلم نشست ! در مورد شیوه های عملیات یگان تکاوری و انواع کمین ها و کشفیاتی که داشته اند برایم صحبت کرد. کارشان به روز بود و نتیجه بخش. خیلی مهم است که آدم نتیجه کارش را با چشم های خودش ببیند. همیشه دوست داشتم شغل آینده ام طوری باشد که با دیدن ثمره تلاشم انرژی بگیرم و دوباره کار جدید و تلاش جدیدی داشته باشم. نمی دانم چطور شد که پرسید : - کمین هدفمند میای ؟ من که مجذوب مرام مردانه اش شده بودم و خودم هم اهل رزم و عملیات بودم محکم جواب دادم : - بله... چرا نیام ؟ چند شب بعد با هم رفتیم عملیات و من تازه با ابعاد وجودی این مرد روبرو شدم. به محض اینکه اذان گفتند نمازش را خواند و از ما هم خواست که اول وقت این کار را انجام بدهیم و نماز را به تاخیر نیندازیم. درجه و اتیکت و کلاه نداشت ؛ به جای آن یک شال بسته بود روی سرش که شناسایی نشود. بیابان را مثل کف دستش می شناخت. نیمه شب با چراغ خاموش در شنزارهای کویر رانندگی می کرد. با این که رئیس ما بود اما خودش پشت فرمان ماشین نشست و تا پای خاکریز کمین رفت. بعد هم مثل یک سرباز بی ادعا « دوربین دید در شب» را برداشت و شروع به دیده بانی کرد. کمین حساب شده و موفقی بود و توانستیم مقدار قابل توجهی تریاک و هروئین جاسازی شده در یک وانت را بگیریم. صبح روز بعد که برگشتیم مقر یگان تکاوری صمیمانه از من خواست که بمانم و ماندم... *** وقتی همراهش به ماموریت می رفتم احساس غرور می کردم. حتی تنبیه و تشویقش هم با بقیه فرق داشت. علاقه عجیبی به شهید فعال پور و شهید کارگر داشت. از این که به معنویت آنها نرسیده از خودش ناراحت بود و می گفت : - حتما خدا یه چیزی درونشون دیده که زودتر شهید شدن و رفتن و ما هنوز زنده ایم. من در تیم چند نفره اش بودم. همان اوایل یک بار از من خواست که ماشین سازمان را تعمیر کنم و کلید آن را به دستم سپرد. راستش زیاد حرف اش را جدی نگرفتم و نیم نگاهی به موتور ماشین انداختم و دوباره تحویل بچه ها دادم برای به کارگیری در ماموریت. اولین عملیاتی که به آن خودرو احتیاج پیدا کردیم وسط بیابان جوش آورد و زمین گیر شد. هر فرمانده ای بود داد و بیداد راه می انداخت و نیروی زیر دست اش را تنبیه و توبیخ می کرد اما آقای طالبی با یک نگاه به من گفت که این کوتاهی را کرده ام و لبخند تلخی زد. به قدری شرمنده شدم که تا روز شهادتش همواره دستوراتش را جدی گرفتم و دیگر هیچ وقت چنین اتفاقاتی پیش نیامد. *** مواد به درد نخور ! بهمن ماه 95 بود که خبر رسید یک محموله سنگین دارد وارد مرز می شود. سرگرد معمولا طوری برنامه ریزی می کرد که اواخر شب یا اوایل بامداد با قاچاقچیان درگیر شویم. غروب بود که رسیدیم پشت خاکریز کمین. سریع رفت بالا و دوربین را با خودش برد. همان طور که داشت انتهای غبار آلود بیابان را می پایید گفت : « بچه ها اذان شده. من حواسم به دوربین هست. شما اول وقت نمازتون رو بخونید بعد جامون رو عوض می کنیم ». خیلی به نماز اهمیت می داد. توی اداره هم سفارشش همین بود که نماز و زیارت عاشورا را حتما شرکت کنیم و سرسری نگیریم. داشتم سلام نماز عشا را می دادم که سرو صدای بیسیم بلند شد : « سریع پاشید بیاید... یه کاروان داره به ما نزدیک می شه». اسلحه ام را برداشتم و دویدم طرف ماشین . زودتر از آنچه فکر می کردیم از مرز رد شده بودند. آنقدر خیالشان راحت بود که راننده نوار ترانه هندی گذاشته بود و با صدای بلند با خواننده زن همراهی می کرد. یک اسکورت مسلح بالای تویوتا بود و یک نفر هم عقب ماشین اطراف بیابان را می پایید. یک تیم تامین هم کمی جلوتر حرکت می کرد. در دو مرحله با قاچاقچی ها درگیر شدیم و در نهایت نزدیک به 900 کیلوگرم مواد مخدر کشف کردیم. تقریبا ساعت دوازده شب بود که عملیات مان تمام شد. با همکاران تماس گرفتم که برای تحویل گرفتن کشفیات و صورتجلسه بیایند منطقه درگیری. از این که به آن تر و تمیزی ماموریت را انجام داده بودیم، خیلی خوشحال بودم. نشستم روی یک تپه شنی و با کنار شال بلوچی عرق پیشانی و اطراف گردن ام را خشک کردم. یک دفعه آقای طالبی از من و رحمتی پرسید : - بچه ها شماها نماز خوندین ؟ - بله رئیس. دم غروب بود که شما داشتین دوربین کشی می کردین در حالی که چهره اش در هم رفته بود از جایش بلند شد و گفت : - این مواد به درد من نمی خوره ! پوتین هایش را بیرون آورد و دو زانو نشست روی زمین. چند لحظه فکر کرد و بعد ایستاد و قامت بست : - الله اکبر... نماز آن شب اش بیشتر از همیشه طول کشید. او علاوه بر مغرب و عشاء چند رکعت دیگر هم خواند... وقتی کرایه ارزان شد ! از آخرین کشفیاتی که داشتیم یکی دو ماه گذشته بود. رسول طالبی یک تنه مسیر قاچاق سراوان را بسته بود. او و تیم شش هفت نفره اش در طول یک سال بیش از چند تُن مواد مخدر کشف کرده بودند و این هزینه حمل بار را برای قاچاقچیان بالا برده بود. به همین دلیل مدتی تردد آنها از مسیر سراوان کمتر شد و سرکردگان پاکستانی کاروان ها مسیر های دیگر را ترجیح دادند. « عبدالله » اسم مستعار یکی از قاچاقچیان مشهور بود که رسول یک سال برای گرفتن اش تلاش کرده بود. رسول می دانست که عبدالله باز بر می گردد و مسیر همیشگی اش را انتخاب می کند. آن سکوت چند ماهه هم فقط یک تاکتیک بود برای گول زدن ماموران نیروی انتظامی. آن شب وقتی به بالای خاکریز رفت و شروع به دوربین کشی کرد دلم گواهی بد می داد. ابرها در قسمت دوردست کویر قرمز رنگ شده بودند. مدتی که گذشت رفتم کنارش و جایم را با او عوض کردم. درست در همین لحظه گوشی اش زنگ خورد اما کسی حرفی نزد. نیم ساعت بعد دوباره همین اتفاق افتاد. رسول گفت : - بچه ها قاچاقچی ها فهمیدن ما کمین زدیم. فکر نکنم امشب باری رد بشه کم کم داشتیم نا امید می شدیم که از مرکز استان به رسول خبر دادند که یک بار سنگین قاچاق از مرز رد شده و مسیر سراوان را در پیش گرفته است. ما لباس محلی پوشیده بودیم و با یک قیافه بلوچی با کاروان روبرو شدیم. قاچاقچی ها ابتدا متوجه مامور بودنمان نشدند. وقتی فهمیدند یکی شان جسورانه خودش را به ماشین ما چسباند و با زبان بلوچی از ما خواست چراغ ها را خاموش کنیم. رسول به تهدید او توجهی نکرد و در همان شروع درگیری آر پی جی زن کاروان آن ها را زد. این برای ما به معنای مجوز تیراندازی بود. شخصی که خودش را به ماشین چسبانده بود دوید به سمت پشت خاکریز که یکی از بچه ها او را دید و هلاکش کرد. وسط درگیری ناگهان رسول به زمین افتاد و رحمتی را صدا زد : - رحمتی من تیر خوردم خودم را به بالای سرش رساندم. تیر خورده بود به کناره گردن اش و خون داشت فواره می زد. پرسیدم : - رئیس خوبی ؟ مثل همیشه لبخندی زد و با اشاره چشم گفت : «بله » حجم آتش تیربار قاچاقچی ها اجازه نداد بیشتر از چند ثانیه بنشینم. موضع ام را عوض کردم و دوباره درگیر شدم. سه دقیقه بعد که تیراندازی تمام شد دوباره رفتم سراغش. قلب اش به تپش افتاده بود و داشت می لرزید. خون بدنش رو به اتمام بود. تا بچه های امداد خواستند خودشان را برسانند رسول طالبی شهید شد. اگر چه در آن عملیات 2500 کیلو مواد مخدر کشف کردیم و «عبدالله » هم به هلاکت رسید اما شهادت رسول برای ما شوک عجیبی بود. بچه ها نشسته بودند روی خاک و مثل مادری که کودکش را از دست داده باشد زار می زدند. با انتشار خبر شهادت «رسول طالبی» سرکرده پاکستانی سوداگران مرگ در آن طرف مرز جشن و پایکوبی راه انداخت. در این سوی مرز هم خبر عجیبی در شهر پیچید : « کرایه حمل مواد مخدر از مسیر مرز سراوان یک چهارم شده !»
ثبت دیدگاه