مردخدا
راوی برادر دوست شهید:خندههای پر از درد جانباز 70 درصد بود. یک دستش را با نارنجک از دست داده بود. شیمیایی، پوست تمام بدنش را از بین برده بود. کمی که گذشت کبد و اعضای داخلی بدنش هم از کار افتاد. شکمش آب آورد. چشمهایش تار شده بود. درد شدیدی داشت. از شدت درد باید بیشتر شبها مسکنهای قوی به بدنش تزریق میشد. با این حال روحیه شوخ طبعیاش را از دست نمیداد. هیچوقت نمیتوانستیم با او جدی صحبت کنیم. با وجود همة درد و مشکلاتش، همیشه روی لبش خنده بود. گاهی اوقات میگفتم: «تو دروغ میگی. درد نداری. آخه آدم وقتی درد داره اینقد شوخی میکنه؟» در جوابم میخندید. سربهسرم میگذاشت. میدانستم این خندهها از مهربانی روحش است. نمیخواست ما با دیدن درد کشیدنش رنج ببریم. روحیهاش خیلی قوی بود. شهید داریوش فاضلی نهرخلجی سفر بی¬بازگشت بعداز فوت بدر، تکیه¬گاه خانواده شده بود؛ اما روی حرف مادر هیچ¬وقت حرفی نمی¬زد و همیشه قبل از گرفتن تصمیمات مربوط به خانواده با وی صلاح و مشورت می¬کرد. وقتی به سربازی اعزام شد، چندوقتی بود که جنگ شروع شده بود. در آخرین مرخصی که آمده بود همه اعضای خانواده را دور هم جمع کرد و خداحافظی کرد. گفتم: مگر سفرقندهار می¬روی میروی؟ خندید و گفت:« شاید رفتم و شادروان برگشتم؛ یک عکس مخصوص گرفتم که آن را در حجله ام بزنید». همه خندیدیم؛ می¬دانستیم که اهل شوخی است، اما مادر در سکوت بغض کرده بود. وقتی که شهید شد، این قطعه شعر را در جیب لباسش دیده بودند: بيا مادر كفن پوشان به چشم پر گناهم/ مرا آهسته خاكم كن تو اى تنها پناه من مکن از مرگ من زاری برو آهسته خواب امشب/ براى من مشو دلتنگ كه فرزند تو شد راحت
ثبت دیدگاه