مرد خدا
نعمت اسمش علیرضا بود اما در محل کار دوستانش او را «نعمت» صدا میزدند. یکبار زنگ بودم به ادارهاش و گفتم: «ببخشید، با علیرضا دهمرده کار داشتم.» کسی که پشت تلفن بود، صدایش تغییر کرد. لحن مهربان و صمیمی به خودش گرفت و گفت: «شما برادرِ نعمت هستین؟» تعجب کردم و گفتم: «نعمت؟» مرد خندید و گفت: «ایشون انقدر خوب و عزیزه که ما این اسم رو روش گذاشتیم. اخلاق خوش و دوستی پر از معرفتش برای همة ما مثل یک نعمت میمونه!» شهید علیرضا دهمرده ناجی برای آن منطقة ناامن مثل فرشتة نجات بود. حامی و تکیهگاه. مردم ساکن آنجا هر چه که نیاز داشتند به او مراجعه میکردند. از آب تا کپسول گاز. هر ساعتی که بود علیرضا درخواستشان را رد نمیکرد. گاهی نیمههای شب موتورش را برمیداشت و به شهر میرفت تا آن امکانات یا وسایل مورد نیاز را برای خانوادهها تهیه کند. سربازهایی که در آن منطقه نگهبانی میدادند کاملا او را شناخته بودند. میدانستند دست رد به سینة هیچ کس نمیزند. در کارهایشان از او کمک میخواستند. بعد از شهادت علیرضا، با آن که دیگر جسمش در آن منطقه وجود نداشت اما یاد و خاطرة امدادهایش، همیشه در ذهنها ماند. شهید علیرضا دهمرده برادر شهید مهدی دهمرده: موقعی که این اتفاق میفته در اون محدوده پرسنل زیادی بودند. ایشون از ناحیه پا مجروح میشن و هوشیاری داشتند که خودش میگه هیچکس حق نداره تکون بخوره.همونجا که هستین باشین کسی نزدیک من نیاد. ممکنه باز هم تله انفجاری باشه، امکان اینکه باز حمله بکنند هست... دوستشون که همراهشون بوده کنارشون بوده تعریف میکنه که شهید داد و فریاد میزده هیچکس حق نزدیک شدن به من رو نداره که تلفات بیشتر نشه.که مابقی دوستان با احتیاط و اصرار خودشون میان نزدیک که ایشون رو منتقل کنند و چون مسیر مرزی بوده و فاصله تا مرکز درمانی زیاد بوده ایشون گفتند منو رها کنید.اینکه من بمونم بعید هست ولی جاده مرزیه. شوخی بردار نیست.ممکنه توی مسیر به کمین بخوریم و تلفات زیاد بشه.راضی نبوده که خدایی نکرده برای دیگران اتفاقی بیافته... دوستان با اجبار ایشون رو بر می دارند پیشین و جاکی گور و از آنجا به چابار که توی مسیر بر اثر پارگی رگ های اصلی و خونریزی زیاد به رحمت خدا می روند. دوستی که تا لحظه آخر بالا سرش بوده آقای سرگزی بودند توی مرز پیشین خدمت می کنند دوستشون میگن که شهید لحظات آخر وصیت میکنه که فرزندی رو خدا به من میده اگه پسر بود اسمش رو بزراین محمدحسین و اگر دختر بود اسمش رو بزارین زهرا... شماره همراه منو میده به دوستش که برادرم زاهدان هست تماس بگیرید بیاد. آقای سرگزی همکار و همرزم شهید: عمل کردن تله انفجاری که توسط عناصر ضدانقلاب(گروهک تروریستی جیش الظلم) کار گذاشته شده بود باعث قطع شدن پای شهید دهمرده گردید. لیکن این حادثه باتوجه به موقعیت آن از شهادت افراد بیشتر پیشگیری نمود. یعنی اگر ایشان اول نمی رفت حتما ماشین بعدی که لنکروز با تعداد زیادی نیرو بود توسط تله انفجاری منهدم می گردید بعد از انفجار شهید به هیچ عنوان اجازه ندادند تماس بگیریم با آمبولانس. می گفت اگر من را منتقل کنید ممکن است شما روهم با تیر بزنند. می گفتند ممکن است باز هم تله انفجاری در مسیر باشد.تا مطمئن نشد راه امن است اجازه حرکت نداد لیکن به دلیل خون زیادی از ایشان رفت.شهید شدند. شهید مادر پیری دارد که هربار که مرخصی می رفت با توجه به بعد مسافت حتما به دیدار مادرش می رفت و کمکش می کرد. خوشحال بود پدر می شود ولی فرزند خود را ندید و شهید شد. خیلی علاقه داشت به سوریه برود و با تکفیری بجنگد.بارها می گفت راهی برای رفتن به سوریه پیدا می کنم.
ثبت دیدگاه