مرد
شهید محبوب قربانی شال سالاما آخرین جمعه ماه رمضان آن سال با همیشه فرق داشت . آدم هایی که اهل نماز و روزه نبودند هم آمده بودند راهپیمایی روز قدس ! در واقع « محبوب » آنها را آورده بود برای تشییع جنازه خودش . چند نفرشان را می شناختم . یکی شان از محبوب پول قرض گرفته بود . نمی دانم چطور بقیه را نمک گیر کرده بود اما خیلی شلوغ بود . او با بچه ها بچه بود با بزرگتر ها بزرگ . پدربزرگش با چشمان خیس و بغض در گلو گفت : «وقتی از خدمت می آمد مرخصی حتما به من سر می زد . خودش سرم را اصلاح می کرد و مرا به حمام می برد و لباس تمیز تن ام می کرد» . بچه های هیأت عاشورائیان اردبیل برایش سنگ تمام گذاشتند . همان ها که محبوب برای شرکت در جلسه شان هر سه شنبه از روستای «جبه دار » می آمد اردبیل . مثل ظهر عاشورا به سر و سینه می زدند و نوحه می خواندند . پیکر« محبوب» با پرچم محبوب ایران تزئین شده بود و خداوند داشت به ما نشان می داد که بنده خوبش را انتخاب کرده است . در ذهنم به همه خاطراتی که با پسرعمه ام داشتم فکر کردم . به یاد شبی افتادم که با او هدیه هایمان را تقسیم کردم . هنوز بچه بودیم . بعد از آتش بازیهای چهارشنبه سوری چند تا شال و چادر برداشتیم و آویزان کردیم به درِ خانه فک و فامیل . عمه و دایی و خاله و عمو و هر کسی که فکر می کردیم برایمان هدیه ای می بندد به شال . از قبل قرارمان را گذاشته بودیم : «هر چی گیرمون اومد نصف نصف » . وقتی شال ها را جمع کردیم کلی آجیل و شیرینی و جوراب و پول نصیب مان شد . همه را ریختیم روی فرش اتاق و هر کدام سهم خودش را برداشت . تا توانستیم خوراکی و هله هوله خوردیم اما پول ها را گذاشتیم برای خریدن « توپ عید نوروز» . این رسم ما ترک ها بود : «شال سالاما» ... از آن روزها سال ها گذشته بود و من بهت زده به جمعیت و تابوتی که روی دست می بردند نگاه می کردم . کاش راه و رسم شهادت هم «شال سالاما » داشت !
ثبت دیدگاه