پسر
راوی پدرشهید:آنها که زود میروند! رابطة ما جدا از پدر و فرزندی، دوستانه و صمیمی بود. با هم شوخی میکردیم. کشتی میگرفتیم. نوید بدن ورزیده و قدرتمندی داشت. من را زمین میزد. وقتی خاک میشدم، سریع دستم را میگرفت و بلندم میکرد. من را میبوسید و میگفت: « بابا ماشاالله تو پهلوانی. شما قوی هستی. عزیز هستی.» همیشه و با همه اهل شوخی و خنده بود. با این حال ادب را رعایت میکرد. همین اخلاقهایش او را عزیز میکرد. قلب پاک و روشنی داشت. با آن که در ظاهر جوان خوشپوش و به روزی بود ولی از کارهای خیر غافل نمیشد. در طرح اکرام ایتام برای حمایت از کودکان بیسرپرست عضو شده بود و ماهانه مبلغی را برای سرپرستی و کمک به ایتام پرداخت میکرد. روز آخر جانشین حفاظت به اتاق کارش سر زده بود. وقتی اتاق را بسیار تمیز و مرتب دیده بود، خیلی تشویقش کرده و گفته بود: «شما واقعا لیاقت شهادت را دارید!» همانطور هم شد. قبل از آن که به شهادت برسد، در صفحهاش نوشته بود: «خدا آنهایی را که دوست دارد، زودتر میبرد!» وی اربعین امسال قصد داشت همراه بامادرش با پای پیاده به کربلا برود. همیشه برای پدرومادر وبرادر خودهدیه می اوردند وباتوجه به سن کم دارای درک بالایی بودند وحتی در دوران گذران دوره درمشهد یک دانش اموز یتیم راتحت تکفل خود قرار داده وکمک هزینه برای وی واریز می کردند.ایشان رابطه ی خوبی باکودکان داشتند بطوری که درجمع فامیل ودستان گل سرسبد جمع بودند وهر جابودند مانند شمعی بودند که دیگران به مانند پروانه به دور اومی گشتند.خیلی برای خانواده وفامیل عزیز وگرامی بودند. شهید نوید همیشه روحیه ای بلند پروازانه داشتند وسعی می کردند از افراد برجسته ی الگو برداری کنند وهمیشه درجمع بزرگان می نشستند .باتوجه به سن کم بسیار فعال بودند ودر کنار کار بهیاری که هرروز مسافت رفت وبرگشت بین شهرستان رامهرمز ورامشیر راطی می کردند عصرهاکارهایی چون باشگاه،دوچرخه سواری،شنادر استخر،اموزش گیتار،صله رحم ومطالعه برای شرکت درازمون پرستاری راانجام می دادند.
ثبت دیدگاه