شناسه: 60524

مهربانی

راوی خواهرشهید:مهران زراوشان . قصه تابستان گرم و طاقت فرسایی بود . هوای اهواز در آن روزها مغز آدم را آب می کرد . بارها دیده بودم که پرندگان ضعیف از تشنگی و تابش آفتاب سرگیجه می گرفتند و بعد از دقایقی پرپر زدن هلاک می شدند . نزدیک غروب که خواستم از خانه بیرون بروم دیدم روی دیوار یک ظرف آب و مقداری نان و غذا گذاشته شده . حدس زدم کار مهران باشد . شب که به خانه برگشتم موضوع را از او پرسیدم . با همان روحیه مهربانی که داشت گفت : - ها ... گذاشتُم برا گنجیشکا که هلاک نشن از تشنگی کاش او را بهتر شناخته بودم . بچه فقیر و زحمت کشی بود و با تلاش خودش توانست لیسانس مکانیک بگیرد . حتی به بچه ها هم احترام می گذاشت . اگر پشت سر کسی حرفی زده می شد ، مهران اخم می کرد و از گوینده می خواست که نسبت به افراد بدگویی و غیبت نکند ... از وقتی شهید شده رفتار مردم با ما تغییر کرده . همه به چشم احترام به خانواده ما نگاه می کنند . دوری اش سخته ولی احساس غرور و عزت می کنم که برادر شهید هستم . مرگ حق است و ممکن بود برادرم در یک تصادف از این دنیا رفته بود اما الآن او مایه فخر و مباهات طایفه ما شده است . کاش او را بهتر شناخته بودم ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه