مرد
اولویت به شهادت که رسید، جناب سرهنگ مرکزشان میگفت: «من بازوهایم را از دست دادم!» آنقدر برای مردم که کار و خدمت کرده بود که همة اهالی شهر جیرفت او را میشناختند. اگر از دستش خدمتی برمیآمد، محال بود که دریغ کند. همة انرژی و وقت و عمرش را در همین راه گذاشته بود. همیشه حس میکردم محمدرضا خیلی بیشتر از آن که سهم من و بچههایم باشد، سهم مردم بود. خیلی کم به خانه میآمد. شب هم که به شهادت رسید، در مرخصی بود. بعد از مدتها با بچههایمان به پارک رفته بودیم تا حال و هوایی عوض کنند. کنار هم نشسته بودیم که از مرکز برایش تماس گرفتند. گفتند که عملیاتی برای جابهجایی مواد مخدر پیش آمده. خواستند که او هم به همراهشان برود. بارها دیده بوده بودم که در مرخصی و اوقات تعطیلیاش ما را رها میکرد و با همان لباس شخصیاش به ماموریت میرفت. فرقی هم نمیکرد که بچةمان مریض باشد یا نه. کار مردم برای او در اولویت بود. از جانش مایه میگذاشت. آن شب ما زود به خانه برگشتیم و محمدرضا به ماموریت رفت. ماموریتی که از آن هیچ بازگشتی نداشت! شهید محمدرضا بهزادپور او هنوز ادامه دارد حضورش را حتی بعد از شهادت، در زندگیام حس میکنم. هربار به یک شکل من را متعجب میکرد، و حتی به گریهام می انداخت. مدت ها بعد از شهادتش به مطب دکتری رفته بودم. بعد از ویزیت، خانم دکتر پرسید: «شما همسر شهید بهزادپور هستید؟» گفتم: «بله. شما میشناسیدش؟» لبخند غمگینی زد. تعریف کرد که یکبار متهمی را زخمی و تیرخورده به بیمارستان آوردند. متهم از شدت خونریزی در حال فوت بود و کسی قبول نمیکرد که عملش کند. خرجش زیاد بود و متهم مادر و پدری نداشت. شهید بهزادپور که اوضاع را اینطور دید خیلی ناراحت شد. گفت هزینة عملش را از جیب میدهد که متهم را عمل کنند. هر چه هم که باقی ماند خودش با ستاد فرماندهی و همکاران نظامی صحبت میکند و پول میآورد تا هزینة درمانش کامل شود. آن شب شهید بهزادپور برای متهمی که پدر و مادری نداشت، پدری کرد.
ثبت دیدگاه