شناسه: 60583

جوانمرد

راوی والدین شهید:بسم الله الرحمن الرحیم اسدالله خزایی. قصه1 فدای حسین (ع) محرم سال 1368 هم مثل هر سال تعزیه داشتیم. یک روز صحنه رجزخوانی حضرت علی اکبر (ع) بود و نبرد جانانه اش. روز دیگرِ اجرا ، آقا ابوالفضل العباس (ع) را به نمایش گذاشتیم اما روضه حضرت علی اصغر (ع) چیز دیگری بود. باب الحوائج امام حسین (ع) با دستان کوچک اش گره های بزرگی را باز می کرد و تعزیه و نمایش آن حضرت همیشه حال و هوای دیگری داشت. ناگهان فکر جالبی به ذهنم رسید. شش ماه از تولد فرزند آخرم ،اسد الله ، گذشته بود. به مادرش گفتم : - دوست دارم امسال به جای عروسک از این نوزاد استفاده کنم. تعزیه واقعی تر میشه... همسرم که خودش دلداده خاندان رسول الله (ص) بود از این پیشنهاد استقبال کرد. اسدا... را شیر داد و لباس تمیز پوشاند و موقع اجرای تعزیه ، در حالی که قنداق پیچ اش کرده بود ، آورد کنار میدان. مثل همیشه خودم نقش امام حسین (ع) را بازی می کردم و دامادم ،محمود ، نقش شمر را. با همان لباس رزم و کلاه خود و زره آمدم کنار صحنه و بچه را از مادرش تحویل گرفتم. ناز و آرام خوابیده بود. بعد از نقل ماجرای شهادت حضرت علی اصغر (ع) و دفن او در پشت خیمه ها نمایش به اوج خودش رسید. عصر عاشورا شد ؛ حرامیان لشکر ابن زیاد ، حرم آل الله را آتش زدند و زن و بچه ها به این سو و آن سو فرار کردند. همزمان سربازان یزید شروع کردند به غارت خیمه ها. مردمی که اطراف میدان تعزیه جمع شده بودند با دیدن این صحنه زار زار گریه می کردند. در این میان نوبت به محمود رسید که باید می رفت پشت خیمه ها و با نیزه پیکر مطهر شش ماهه اباعبدالله (ع) را پیدا می کرد و به غنیمت می برد. محمود با اسب دور میدان تاخت و خودش را به نقطه مورد نظر رساند. آن اطراف را از نظر گذراند و مثل کسی که چیزی پیدا کرده از اسب پیاده شد. داشتم از دور به کودکم که مثل یک عروسک آرام خوابیده بود نگاه می کردم که یک دفعه موضوع مهمی به خاطرم آمد: « ای وای یادم رفت به محمود بگم که امسال از عروسک استفاده نکردیم !... نکنه بچه رو را نیزه بزنه !». اما دیگر دیر شده بود. شمر تعزیه رسیده بود به محل دفن علی اصغر (ع) و می خواست مهم ترین صحنه را اجرا کند. نیزه را که بالا برد تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام. باید کاری می کردم ، باید داد می زدم یا لااقل به محمود اشاره‌ای می کردم اما این کار باعث می شد که تعزیه امام حسین (ع) به هم بریزد و هیهات که نوکر ارباب چنین خطایی بکند! برای من که بارها در طول زندگی خطاب به امامم گفته بودم : « جان و مال و پدر و مادر و فرزند و هستی ام فدای تو» امتحان سختی بود. طاقت دیدن آن صحنه را نداشتم. در حالی که به پهنای صورتم اشک می ریختم چشمانم را بستم و از فرزندم دل کندم. انگار کسی در درونم نجوا کرد : «فدای حسین (ع)» ! و من هم بی اختیار همین جمله را تکرار کردم : فدای حسین (ع)! دوباره چشمانم را باز کردم و از پشت پرده اشک صحنه قربانی شدن جگر گوشه ام را دیدم. درست در همین لحظه محمود نیزه را فرود آورد. درد تمام وجودم را فرا گرفت و سوزش عجیبی قلبم را درید. باز چشمانم رابستم و آه کشیدم. خودم هم نفهمیدم که آن آه برای عظمت مصیبت اباعبدالله (ع) بود یا قربانی شدن فرزندم اما این را خوب فهمیدم که با تمام وجود بود. آهِ من در برابر ناله و شیون و ضجه تماشاچیان چیزی نبود ولی دقت که کردم صدای آشنایی در بین آن همه گریه شنیدم که وادارم کرد چشمان خیس ام را باز کنم. صدای یک نوزاد. صدای پسرم اسدا... ! کودک شش ماهه ام داشت گریه می کرد و دامادم ،محمود، بهت زده و لرزان به نوزاد و نیزه ای که کنار گردنش در زمین فرو رفته بود نگاه می کرد... *** اسدالله خزایی قصه 2 فراتر از برادر ما خانواده پرجمعیتی بودیم. پنج تا خواهر ، پنج تا برادر. عروس ها و داماد ها و نوه ها هم که به چنین جمعی اضافه می شدند منزل مادر غلغله می شد! همه دور هم جمع شده بودیم منزل مادر که گفتند اسد پشت در است. بچه ها که فهمیدند دایی شان آمده دویدند توی حیاط. مثل همیشه چند تا شکلات و لواشک با خودش آورده بود. تئاتر بازی کردن را از بچگی یاد گرفته بود. از همان وقتی که در شش ماهگی نقش حضرت علی اصغر (ع) را در تعزیه بازی کرد و به شیوه معجزه آسایی زنده ماند. ما با چهار کیلو شکلات و شیرینی و میوه نمی توانستیم بچه ها را آرام کنیم اما اسدا... با همان تئاتر بازی کردن ها و چند تا هله هوله ای که با خودش آورده بود همه شان را گذاشت سرِکار و خانه ساکت شد. بعضی وقت ها به او می گفتم : «تو اگه مهد کودک بزنی نونت تو روغنِ ». بس که با بچه ها مانوس بود. البته خودش هم در دوران نوجوانی بچه آرامی نبود و به قول معروف از دیوار راست بالا می رفت ولی از زمانی که پدرمان مرحوم شده بود شخصیت اسدالله واقعا تغییر کرده بود.با این که یک جوان دبیرستانی بود ولی سعی کرد خودش پول تو جیبی اش را دربیاورد و دستش جلوی خواهر و برادر ها دراز نباشد. بعد از این که سر و صدای بچه ها را خواباند آمد توی هال. کامپیوترش برای ما محل عرضه محصولات فرهنگی بود. دورش جمع شدیم و درخواست هایمان را گفتیم. یک نفرمان چند تا انیمیشن می خواست برای مشغول شدن کودک اش. آن دیگری برای آموزش نکته های رفتاری و اخلاقی به یک فیلم آموزشی احتیاج داشت و الی آخر... همان طور که بقیه مشغول تحویل گرفتن سی دی های رایت شده و فلش هایشان بودند رفتم سراغ یخچال مادر؛ پر از میوه و مرغ و گوشت بود. می دانستم که کار اسدا.... است. از وقتی لگن مادر شکسته بود بیشتر حواسش به مایحتاج زندگی بود و نمی گذاشت مادر نگران کمبود چنین چیزهایی بشود. اسدالله برای ما فراتر از یک برادر بود... *** قصه 3 حلّه... مادر اسد که از خویشاوندانمان بود توی مراسم عروسی یکی از اقوام آمد کنارم و آهسته گفت : - پسردایی... میخوایم بیایم منزلتون برای امر خیر ! - قدمتون بر چشم ولی راستش دخترم شش هفت تا خواستگار رو تا الآن رد کرده. اگه جواب منفی داد یکدفعه از ما دلگیر نشین - نه مشت هادی... ما که با هم این حرف ها رو نداریم. اگه قسمتشون باشه که به هم می رسن خلاصه این که اسد به اتفاق مادر و چند نفر دیگر از نزدیکانش آمدند نهاوند برای خواستگاری دخترم. قرار شد پسر و دختر بروند داخل اتاق و با هم حرف هایشان را بزنند. اسد در نیروی انتظامی کار می کرد و با شناختی که از دخترم داشتم تقریبا مطمئن بودم که این یکی را هم رد می کند. ساعتی که گذشت از اتاق بیرون آمدند و با تعجب دیدم که جواب دخترم سکوت است و از قدیم گفته اند سکوت نشانه رضاست ! وقتی مهمان ها رفتند از او پرسیدم : - بابا جون شما که گفته بودی می خوام درس بخونم و قصد ازدواج ندارم ؟! سرش را پایین انداخت و با حُجب و حیا گفت : - فکر کنم اونی که می تونه پشتیبانم باشه ایشونه ! دخترم راست می گفت. وقتی اسد وارد زندگی ما شد انگار خداوند یک پسر خلف و دوست داشتنی به من داده بود. این بچه عجیب گرم و صمیمی و تو دل برو بود. هر وقت کسی کاری را از او می خواست می گفت: حله ! گاهی اوقات نزدیکانش به او اعتراض می کردند که چرا تن به چنین دردسر ها و سختی هایی می دهد ولی اسد برای راه انداختن کار مردم هر تلاشی از دستش برمی آمد انجام می داد. نگاهش به نیروی انتظامی یک نگاه خدمتگزاری بود و قداست خاصی برای لباسش قائل بود. این را وقتی بیشتر فهمیدم که در محفلی دوستانه یکی از کسانی که وضع مالی اش خوب بود به او گفت : - تو عرضه نداری رشوه بگیری... ببین فلانی چه آلاف و الوفی به هم زده اسد خیلی مؤدبانه جوابش را داد : - اثر لقمه حروم تو فرزند آدم مشخص می شه. بچه های..... چرا اینجوری شدن ؟ به خاطر حروم خوری باباشون شخصی که به اسد گفته بود بی عرضه ، سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت... *** قصه 4 شهادت... از این که وضع معیشتی مردم آشفته شده بود گلایه می کرد اما حساب رهبر را از این بحث ها جدا می دانست. عجیب عاشق آقا بود. وقتی در سفر رهبر به کرمانشاه ایشان را از نزدیک دیده بود یک طوری از آقا تعریف می کرد که انگار همه دست تکان دادن هایش از آن بالا برای او بوده ! محرم که می شد تا می توانست به جای همکاران سر پست نگهبانی و شیفت شان حاضر می شد که بتواند عاشورا آزاد باشد. می گفت من باید در عزاداری عاشورا باشم و به نذرم عمل کنم. به سبک قدیم گِل مالی می کرد و راه می افتاد به سمت امام زاده قاسم. چون کادری ناجا بود اجازه ندادند مدافع حرم باشد. از این موضوع خیلی دلش گرفت و به پسر دایی ام که توی سپاه خدمت می کرد گفت : - خوش به حالتون که می تونید برید سوریه برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) پسر دایی هم به او دلداری داد و گفت : - فرقی نمی کنه سپاهی باشی یا ناجایی. اگه خدا بخواد سوریه رو براتون میاره اینجا و انگار خدا خواست نشان بدهد که شهادت را به اهلش می دهد. یک روز صبح نیروهای پاسگاه سعید آباد شهریار ایست و بازرسی گذاشته بودند. در حین کار متوجه یک خودرو سرقتی شدند که سرنشین آن یکی از مجرمان فراری سابقه دار بود. راننده با دیدن پلیس متواری شد و رفت به سمت مرکز شهر. از مرکز پیام ناجا اعلام کردند که آن خودرو ، حوالی میدان نماز است. اسد پشت بیسیم گفت : - من میدان نمازم اما امکانات راه بندان ندارم. یک ترافیک مصنوعی درست می کنم و مجرم رو می گیرم ان شاالله همین کار را هم کرد. راننده که اسد را اسلحه به دست دید ماشین اش را راند به طرف او. اسد بین خودرو سواری و اتوبوس شهری پرس شد و همان جا افتاد. روز اول که او را به بیمارستان بردیم حالش خیلی بد نبود. جای دو تا شکستگی پاهایش درد داشت اما دکتر ها گفتند: - از اون مهم تر استخوان رانش هست که از جای خودش بیرون اومده به همین دلیل سعی کردند با وزنه پا را به جای اولش برگردانند. کم کم دردی کشنده بر اسد غلبه پیدا کرد و چهره معصومش به سمت تیرگی و چروکیدگی رفت. روز بعد که رفته بودم بالای سرش گفتند چند تا مُرفین زده ولی همچنان دور خودش می پیچید و عرق سردی می ریخت. قرار شد روز پنجشنبه او را ببرند اتاق عمل. صبح پنجشنبه خواهر زاده ام زنگ زد و با گریه گفت : - اسد شهید شد ! سرش داد کشیدم : - این چه حرفیه می زنی و گوشی تلفن را کوبیدم سر جایش وقتی رسیدم بیمارستان اسد را برده بودند سردخانه. ناباورانه رفتم سراغ کادر پزشکی : - استخوان ران پا کلا جدا شده و فاصله گرفته بود. متاسفانه چربی مغز استخوان وارد خونش شده و از اون طریق به ریه هاش رسیده و باعث شهادتش شد *** قصه 5 امانتی ها... توی مراسم تشییع اسد یک نفر آمد کنارم و آهسته گفت : - حسین آقای خزایی شما هستین - بله در خدمتم - من مرادی هستم. خادم حرم امامزاده قاسم دنباله حرفش را زیر زبان مزه مزه کرد و با تردید ادامه داد : - راستش اینا رو پنج روز پیش برادرتون به من داده و گفته بدم به شما ! یک پارچه سبز بود. یک تسبیح تربت کربلا. یک زیارت عاشورا و.... با تعجب به چهره مرد نگاه کردم. قبلا او را ندیده بودم ولی وقت مناسبی برای حرف زدن و توضیح خواستن نبود. تسبیح تربت و پارچه متبرک را همراه پیکر مطهر برادرم داخل قبر گذاشتم و با قلبی شکسته و دلی پر غصه به خانه برگشتم. چند روز بعد خادم امامزاده ماجرا را برایم شرح داد : - مدتی قبل برادرتون کفن و این امانتی ها را آورد امامزاده و از من خواست که آن را امانت بگیرم. چون دیدم جوان است و آینده دار، از او قبول نکردم ولی کم کم با هم رفیق شدیم و چند روز پیش امانتی هایش را آورد و گفت بدهم به شما بعد از آن همه گریه و زاری دوباره داغم تازه شد و چشمه اشکم جاری گشت. اسد خیلی بزرگتر از آن بود که فکر می کردم. او خودش را برای شهادت آماده کرده بود...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه