شناسه: 60619

جوانمردی

به نقل از پدر شهید:شهید محمد نوری نزدیک مدرسه اش یک قنات بود . با تعدادی از بچه دبستانی های هم سن و سالش داشت اطراف قنات بازی می کرد . ناگهان از روی دیواره سد کوچکی که کنار حوضچه قنات بود افتاد و دستش از بالای آرنج شکست . بردمش کردمان و عملش کردند . برای این که درد نکشد آمپول مرفین به او زدند . همان جا روی تخت خوابش برد . نیمه شب بالای سرش ایستاده بودم و داشتم به مظلومیت و معصومیت اش نگاه می کردم و اشک می ریختم . یک دفعه چشمانش را باز کرد و اشکم را دید . نه فقط از درد شکایت نکرد بلکه از رنج و ناراحتی من به هم ریخت و گفت : «الان داری به خاطر من اذیت می شی و اشک می ریزی . کاش من زنده نبودم ... » *** با فقر و نداری بزرگ شده بود . زمانی که در کهنوج کار می کرد با موتور سیکلت ام رفتم فاریاب و از آن جا برای کهنوج سرویس گرفتم و سری به محمد زدم . موقع برگشت دیدم آه در بساط ندارم . خجالت می کشیدم ولی چاره ای نداشتم : «بابا جون راستش من کرایه برگشت ندارم » . تا این را گفتم دیدم اشک در چشمان محمد حلقه زد . - حرف بدی زدم بابا ؟ - نه بیاید با هم بریم بهتون می گم آن وقت ها حقوق کارکنان نیروی انتظامی را در بانک سپه پرداخت می کردند . محمد رفت داخل شعبه و برگشت . سرش پایین بود و یک اسکناس دو هزار تومانی در دست داشت : - چهار هزار تومن ته حسابم مونده بود . بیاید این دو تومن برای شما . نصفش هم برای مخارج خودم *** خبر رسید که یکی از اشرار سابقه دار منطقه به نقطه دور افتاده ای از کویر فرار کرده است . مردم آن منطقه آدم های فقیر و مستضعفی بودند . خانه شان کپر های محقری بود که با گیاهان بیابانی و گل ساخته بودند . محمد که وارد یکی از کپرها شد دختر بچه ای سه چهار ساله شروع کرد با او حرف زدن . زبانش را نمی فهمید . از پیرمرد فرتوتی که گوشه کلبه نشسته بود پرسید : - این بچه چی می گه ؟ پیرمرد با صدای خش دارش جواب داد : - میگه مادرم رو اینا کشتن ! خون محمد به جوش آمد . آن خبیث ها برای زهر چشم گرفتن زن بیچاره را کشته بودند . اهالی روستا هم از ترس حرفی نمی زدند اما آن کودک راز اشرار را فاش کرده بود . محمد اولین نفری بود که به مخفیگاه اشرار نزدیک شد . در آخرین لحظه تیری به کلیه اش برخورد کرد و از ستون فقراتش گذشت . بعد از پنج سال تحمل درد و رنج و جراحی های مختلف بالاخره در 9/10/93 به شهادت رسید . با این که وقت استراحتش بود اما ساکش را بست و راه افتاد به سمت منطقه ماموریتی اش . *** من از توحید بزرگتر بودم . توی خدمت سربازی استخوان ترقوه ام شکست . توحید خودش را رساند و همه کارهایم را انجام داد . مدتی هم مراقب ام بود ولی هیچ کدام از اعضای خانواده این موضوع را نفهمیدند . دلش نمی خواست خواهر و مادرمان را ناراحت ببیند *** توحید شهید شده بود . توی وسایلش قبضی را دیدیم مربوط به بیست روز قبل . او به صورت محرمانه به فقرا کمک کرده بود . این را وقتی فهمیدیم که دوستش به صورت کامل در مورد آن قبض و کمک های همیشگی توحید برایمان توضیح داد

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه