شناسه: 60684

امام زمان(عج)

به نقل از برادر شهید رضا صیادی:در رکابش برادرم قلبا امام زمان را دوست داشت؛ اعتقاد راسخ داشت که امام زمان همیشه در کنار ماست و براعمال ما حاضر و ناظر است. همیشه می¬گفت: «من آرزو دارم سرباز امام زمان باشم، وقتی امام زمان قیام می¬کند دوست دارم در کنارش باشم و در رکابش شهید شوم». رضا همیشه عادت داشت صبح جمعه، بعداز اقامه نمازصبح، دعای ندبه، بخواند. او در طول روز سعی می¬کرد به امور خانواده و فرزندان رسیدگی کند و هنگام ظهر همراه با آنها در نمازجمعه شرکت کند. اما هرچه به غروب خورشید نزدیک¬تر می¬شد، احوالش دگرگون می¬شد. در این لحظات بود که به خلوتگاه خوددرگوشه¬ای از پشت¬بام خانه پناه می¬برد و ساعت¬ها در انتظار ظهور امام زمان، (عج) روی به سوی آسمان، دست به دعا برمی¬داشت و به درگاه خداوند تضرع می¬کرد. وقتی پدرم پیکر بی¬جان رضا را، بعداز شهادتش، دید دستانش را بالا برد و دعا کرد: «خدایا؛ راضی¬ام به رضای تو، این فرزندم را در راه خودت بپذیر و جزو یاران خوب مهدی فاطمه قرار بده». به نقل از برادرشهیدرضا صیادی خیرات پنج¬شنبه¬ها انقلاب تازه پیروز شده بود که ما به محل جدیدی نقل مکان کردیم. پدرم نظامی بود و در ژاندارمری فعالیت می¬کرد. خوب یادم هست که در آن زمان مردم به نظامی¬ها خیلی بدبین بودند تاجاییکه اهل محل وقتی¬که مارا درکوچه و خیابان می¬دیدند، راهشان را کج کرده و به سمت دیگری می¬رفتند. مادرم چندین سال بود که برای شادی روح درگذشتگان، روزهای پنج شنبه نذری درست می¬کرد. آن سال هم مانند سال¬های گذشته مادرم حلوا درست کرد و برادرم رضا آنها را درمیان همسایگان پخش کرد. آن¬شب وقتی¬که به¬همراه رضا در نمازجماعت شرکت کردیم زمزمه¬های بچه¬های محل را درگوشه و کنار مسجد می¬شنیدیم. آنها تعجب کرده بودند ازاینکه ما که خانواده نظامی بودیم چطور نماز می¬خوانیم و یا خیرات می¬دهیم! چندی نگذشت که با آغوش باز ما را در بین جمع¬های خودشان پذیرفتند. به نقل از برادر شهیدرضا صیادی بعد همسایه میدین که من و برادرام و مادرم نماز می خوندیم تعجب می کردن که ما که خانواده ژاندارم هستیم مسلمونیم. بعضی موقع ها پدرم خرید یا سهمیه داشت به همسایه ها هم می دادند و همچنین مادر پنج شنبه ها مادر برای شادی روح رفتگانمون نذری درست میکرد و به همسایه ها میداد و وقتی مردم این رفتار هارو دیدن گفتن که ما فکر نمکردیم شما مسلمون باشید و اینجوری میشه که همسایه خیلی با مادرم صمیمی میشن و بچه های همسایه هامون میومدن خونه ما شبا استراحت می کردن و زمانی که انقلاب میشه دایی هام میان که مادرمو ببرن همسایه نمیزاشتن و می گفتن شما مثل خانواده خودمون میمونید و مانمیزاریم کسی به شما آسیب بزنه مقتدر مهربان رضا در بعضی موارد در محل کارش خیلی حساس و سختگیر بود؛ یک روز داشت از پنجره حیاط را نگاه می¬کرد، ناگهان باعجله و ناراحتی به سمت بیرون رفت. ظاهرا یکی از سربازان شلنگ آب را باز کرده بود تا ماشین شخصی خودش را آبی بگیرد؛ رضا بدون زدن هیچ حرفی، آب را بست و شلنگ آن راجمع کرد و درگوشه انبار گذاشت و رفت. آن سرباز سرش را پایین انداخته بود و به شدت متاثر شده بود. مدتی از شهادت رضا می¬گذشت، روزی¬که به دیدن همکاران سابقش در پاسگاه رفته بودم، افسری را دیدم که به نظرم خیلی آشنا آمد. او مرا درآغوش گفت و در گوش من زمزمه کرد: «برادرتان به گردن من خیلی حق داشت، نه¬تنها به من تیراندازی یاد داد، بلکه از سهمیه تیرش هم به من داد که بیشتر یاد بگیرم؛ برای همین امتیاز تیراندازی¬ام افزایش پیدا کرد». چشمانم به قابی از کلام آقا، که به خط خوش رضا بر دیوار نصب شده بود، افتاد: «نیروی انتظامی باید مهربان و قاطع باشد».

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه