شناسه: 60920

تصمیم رفتن

راوی همسر شهید: محمدتقی همیشه شبکه های خبری را دنبال می کرد و پیگیر جنگ سوریه بود. فکر می کنم وقتی در مراسم تشیع جنازه حسن جعفری که برادر زنِ دایی اش بود، شرکت کرد فکر رفتن به سوریه به ذهنش افتاد.
محمدتقی خرداد ماه 94 هنگام رفتن به سوریه از منزل به بهانه کارکردن در شهر دیگر خارج شد. تا بیست روز که در پادگان بود با گوشی خودش زنگ می زد و من اصلا شک نکردم که می خواهد سوریه برود. بعد از بیست روز به برادرش زنگ زده بود و به او گفته بود که می خواهد سوریه برود. برادرش نتوانسته بود مانعش شود. بعد از چند روز با شماره ای ناشناس با من تماس گرفت و احوال پرسی کرد. وقتی گوشی را قطع کردم زنگ زدم 118 و کد شماره را جویا شدم که مال کدام کشور است؛ وقتی فهیمدم مال سوریه است ته دلم خالی شد. وقتی دوباره تماس گرفت بعد از احوال پرسی گفتم چرا بی خبر سوریه رفتی!؟ مدتی مکث کرد و گفت من عجله داشتم و باید می رفتم، اگر می گفتم شما اجازه نمی دادید، الآن از شما می خواهم مرا حلال کنید. نایب الزیاره شما در حرم حضرت زینب (س) هستم. او گفت نگران نباشید در بخش بهداری کار می کنم و جایم خوب است و به زودی بر می گردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه