شناسه: 60983

زنده

راوی پدرشهید:مادرش قبلاً خیلی بی‌قراری می‌کرد و ناراحت بود؛ روزی به مادرش دلداری می‌دادم و از جایگاه شهدا و از بهشتی که سجاد در آن قرار دارد صحبت کردیم و به مادرش گفتم ببین چقدر آدم بر اثر تصادف و دلایل دیگر از بین می‌روند اما قسمت سجاد شهادت بود و الان دیگر کاری از دست ما بر نمی‌آید هر چند نبودش بسیار سخت است.
همان شب وقتی خوابیدم در خواب دیدم سجاد با لباس سفیدی که در عکسش هم هست به خوابم آمد و در پذیرایی خانه ایستاده بود، می‌خندید و قهقهه می‌زد، به ما گفت کی گفته من مردم؟ من که پیش شما هستم و جایی نرفتم که شما این‌قدر ناراحت هستید؛ بعد از آن شب آیه قران که صحبت از زنده بودن شهدا کرده را به‌ واقع لمس کردیم و گویی که بال درآورده باشیم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه