شهادت
به نقل از همسرشهید:شهید سلطانی هر وقت می آمدند خانه برای دخترهایش سوغاتی جانماز و چادر می آورد. دخترهایم با خنده می گفت: بابا چرا اینقدر چادر می آوری؟ با این ها می توانیم مغازه ی چادر فروشی بزنیم، می خندیند و می گفتند: شما دختر هستید همیشه به چادر نیاز دارید.
خاطره دیگر که الان توی ذهنم است این است که عید اول شهید بود. یک خانم از آشناهایمان کنارم نشسته بود. برادر این خانم، سال گذشته روز جمعه رفته بود سرکار. اتفاقی برایشان می افتد که باعث فوتشان می شود.
این خانم مرتب می گفت که چرا گذاشتی شوهرت برود سوریه؟ اگر نمی رفت این طوری نمی شد. من اول سکوت کردم وچیزی نگفتم. حرفش را چند بار تکرار کرد. من هم ناراحت شدم و گفتم: چرا شما گذاشتید برادرتان روز جمعه برود سر کار تا آن اتفاق برایش بیفتد.
بعد از شهادت شهید، اوایل خیلی اذیت می شدم. دخترهایم مخصوصا دختر کوچکم عسل، خیلی بهانه ی پدرش را می گرفت. نبود شهید سلطانی واقعا برایم سخت بود؛ اما وقتی از شجاعت لحظات آخرش، برایم تعریف کردند، به خودم افتخار کردم.
حرف دیگرم که لازم می دانم بگویم این است که، هر بار که شهید سلطانی می خواستند به سوریه برگردند، من از ایشان می خواستم که نروند و می گفتم: نرو، می ترسم اتفاقی برایت بیفتد و آن وقت بعد تو ما چی کار کنیم؟ می گفت: مگر آن هایی که رفتند و به شهادت رسیدند، زن وبچه ندارند. من شما را به خود حضرت زینب (س) می سپارم.
ثبت دیدگاه