امام رضا(ع)
به نقل از همسرشهید: دهه آخر ماه مبارک رمضان سال 1393 بود که توفیق زیارت امام رضا(ع) نصیبمان شد. داخل صحن روبهروی گنبد طلا نشسته بودیم چشم و دلمان گرهخورده بود به گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) گفت: یک حاجت بزرگی دارم و از آقا خواستهام که من را به حاجتم برساند تو هم دعا کن حاجتم را بگیرم. گفتم: اگر قابل باشم چشم. چند روز بعد از برگشتمان از مشهد عازم سوریه شد روز خاکسپاری سید یحیی همزمان با روز شهادت امام رضا(ع) بود و آنجا بود که فهمیدم سید یحیی به حاجتش رسید.
یک شب خواب دیدم عازم سوریه شدم. برای ورود به حرم حضرت زینب (س) اذن دخول خواندم. همین که خواستم وارد شوم، نگاهم به پرچم سبز رنگی افتاد. خاطرم هست که سید یحیی وارد حرم شد و من تا آمدم وارد شوم دربسته شد. گفتم: چرا من را نبردی؟ یحیی گفت: جای تو اینجا نیست تو باید بروی کربلا. از خواب بیدار شدم که نماز صبح را بخوانم، خوابم را برای سید یحیی تعریف کردم. گفت: دوست داری چادر حضرت زینب(س) دوباره خاکی شود؟ راضی هستی حضرت از دست تو ناراحت شوند؟ و بعد از این خواب بیتابیهای من کمتر شد و راضی به رفتن شدم.
اواخر آبانماه سال 94 سید یحیی به سوریه اعزام شد. دو، سه روز یکبار تماس میگرفت. نخستین باری که با هم صحبت کردیم به من گفت: وقتی چشمش به پرچم سبز حرم حضرت افتاده بود، به یاد خوابی که دیده بودم دو رکعت نماز خوانده و از خانم زینب (س) برای من و خانوادهاش صبر خواسته بود.
ثبت دیدگاه