ادامه
زمانی که فهمیدند من باردار هستم خیلی خوشحال شدند و مطمئن بودند که بچه مان دختر است و همیشه انتظار آمدن زینب را می کشیدند تا اینکه هفت ماه گذشت و من به خاطر این که حالم خیلی بد بود دکتر رفتم و دکترم گفت: «باید زایمانت را انجام بدهم و احتمالا بچه برایتان نمی ماند.» من خیلی گریه می کردم و ناراحت بودم ولی عبدالحسین همیشه به من دلداری میدادند که تا خدا نخواهد هیچ برگی از درخت نمی افتد. خدا خواست و زینب کوچولوی ما به دنیا آمد، صحیح وسالم. زینب خانم 2/2/92 متولد شد هر دو ما خیلی خوشحال بودیم و با آمدن زینب خوشبختی مان مضاعف شد. اسم زینب انتخابِ پدرش بود از اول ازدواجمان می گفت: « من اگر بچه مان دختر باشد اسمش را زینب می گذارم. »
عبدالحسین ارادت خاصی به شهدا داشتند تا جایی که بیشتر شبها با همدیگر میرفتیم سر مزار شهدای شهرمان و همیشه گردش هایمان در گلستان شهدا بود. ساعتها در کنار مزار شهدا می نشستیم و عبادت می کردیم مخصوصا سال آخری که با هم بودیم زیارت شهدا یمان به اوج خودش رسیده بود. مدام سرمزار شهید خرازی و شهید تورجی زاده و شهدای گمنام شهرمان می رفتیم.
اولين باري كه از رفتن و مدافع حرم شدن برايم سخن گفت تيرماه سال 1394 بود. عبدالحسين به من گفت : « ثبت نام كرده اگر بيبي زينب(س) قبول كنند براي دفاع از حرم عقیلیه بنی هاشم (س) به سوريه برود.» از من خواست تا برايش دعا كنم تا هر چه زودتر نامش به عنوان مدافع در بیاید و راهی شود. و قرار شد به غیر از من و خودشان هیچ کسی از رفتنشان مطلع نشود . اول خيلي ناراحت شدم. از همان لحظه های ثبت نام در دلم آشوب بود. تا 14 آبان ماه سال 1394 كه به او اطلاع دادند آماده رفتن شود. ازمن خواستند که کسی نفهمد که کجا می خواهند بروند. سه روز بعد هم در 17 آبان ماه بود كه همسر و همراه زندگيام به صورت داوطلبانه راهي شد. اين بار اولين بار و آخرين بار اعزامش بود من استرس عجیبی داشتم و همان لحظه به من الهام شد که ایشان بروند سوریه دیگر برگشتی ندارد. من راضي بودم اما گريه زیاد ميكردم. بسيار به هم وابسته بوديم. نميخواستم و نميتوانستم دورياش را تحمل كنم. صحبتهاي او من را کمی راضي كرد.
همسرم ميگفت : « من براي دفاع از حرم آل الله و دفاع از حريم اهل بيت(ع) ميروم. اگر نگذاري بروم در آن دنيا چطور در محضر حضرت زينب(س) سر بلند ميكني. ما براي دفاع از ناموسمان ميرويم. اين جنگ، جنگ ماست و اگر براي دفاع نرويم دشمن به خاك و ناموس ما متعرض خواهد شد. جنگ نبايد در كشور ما اتفاق بيفتد ما ميرويم در آن سوي مرزها تا از اسلام، قرآن و اهلبيت دفاع كنيم. ميرويم تا عمه سادات بار ديگر به اسارت نرود.» آخرين شبي كه در كنار هم بوديم تا صبح بيدار بودم. من گريه ميكردم و ابراز دلتنگي و دلهره می کردم، ميگفتم : اگر بروي و شهيد شوي من با زينب چه كنم؟ تنهايي چه كاري از دستم بر ميآيد. همسرم آرامم ميكرد و ميگفت : « شما و زينب خدا را داريد. همين برايتان كافي است. خدايي كه بيشتر از من شما را دوست دارد و هواي شما را خواهد داشت. » بعد نشست و شروع كرد وصيتنامهاش را بنویسد. همسرم مينوشت و من گريه ميكردم. من دستش را می گرفتم و می گفتم : « دیگر نمی خواهم بنویسی دیگر طاقت ندارم و همچنان گریه می کردم.» زينب دو سال ونيم داشت و درك صحيحي از سفر پدر نداشت. اما عبدالحسين به زينب گفت : « ميخواهم بروم پيش حضرت رقيه كوچولو و برايت عروسك بياورم.»
او در وصيتنامهاش براي دخترمان زينب نوشته است: " دخترم پيرو ولايت فقيه باش و مراقب مادرت باش. بدان كه من حتي لحظهاي از ياد تو غافل نيستم ولي به خاطر كودكاني كه همسن و سال تو هستند و زير شكنجههاي دشمنان هستند می روم ."
وصیت نامه را نوشتند. وسایلش را جمع کردم ، صبح روز 15ام آبان به طرف لشکر رفتند که از انجا عازم بشوند. نزدیک های ظهر بود که باهاشون تماس گرفتم و گفتند : « من دارم برمی گردم خانه رفتنمان فعلا کنسل شده است. » خیلی خوشحال بودم ،گفتم : « خداکند چند روزی بیشتر پیش من و دخترمان بماند.» آن روز زینب سرماخورده بود. وقتی برگشتد با هم زینب را دکتر بردیم. ولی همسرم همچنان منتظر تماس برای رفتن بودند، و من هم لحظه ای آرام نمی شدم. تا این که عصر16 آبان زنگ زدند که فرداصبح لشکر باشید برای این که تهران برویم و از تهران عازم دمشق بشویم.
صبح روز 17 ابان 94 آخرین دیدارِ من و عزیز دلم بود. آن شب تا صبح بیدار بودم، و گریه می کردم و صبح بلند شدم آب و قران آماده کردم و سه تایی با هم صبحانه خوردیم، و برای همیشه از خانه رفتند. وقتی سوریه رسیدند با من تماس گرفتند که : « من رسیدم و اول زیارت رفتم، و تا هفته ی آینده نمی توانم تماس بگیرم.» ولی باز هم دلشان تاب نمی آورد و یک روز در میان تماس می گرفتند و حال من و زینب را می پرسیدند. تا این که درتاریخ 27 آذر برای آخرین بار از سوریه تماس گرفتند. آن روز حال و هوای خاصی داشتند، اصلا صدایش با روزهای دیگر فرق داشت، سراغ همه را گرفتند
ثبت دیدگاه