امر به معروف ونهی از منکر
به نقل از پدرشهید:به امربهمعروف و نهی از منکر را خیلی قشنگ انجام میداد. یکی از همسایگان ماشینش را میشست و آب را همینطور رها کرده بود. خیلی روی درست مصرف کردن حساس بود. ایشان لباس رسمی پوشیده بود و میخواست بیرون برود. ولی همان لحظه که این صحنه را میبیند بهطرف میگوید میشود کمکت کنم. آستین را بالا میزند و شروع به شستن ماشین میکند. طرف شوکه میشود و کمیل ماشین را تا آخر با یک سطل آب میشوید و میگوید دیدید نیازی نیست اینهمه شیر را باز بگذارید. اگر جایی هم امربهمعروف میکرد و اثر نمیگرفت خسته و ناامید نمیشد. بعد از شهادت، تازه قدرت کارشان را درک کردم. به خیلی از دوستانش خیلی از حرفها را گفته بود و آنها خندیده بودند و از کنارش رد شدند و حتی تمسخرش کردند. یکبار حرفی به کمیل زده بودند که خیلی دلش شکسته بود، آمد با من درد دل کرد. بعد از شهادتش دیدم دوستش همان خاطرهای که از زبان کمیل شنیده بودم را تعریف میکند. کمیل هیچوقت اسم نمیگفت و مراقب بود غیبت نکند و من تازه فهمیدم مربوط به چه کسی است. بعد از شهادت تمام حرفهایش در ذهن همه حکشده بود و من خدا را شکر میکردم.
ثبت دیدگاه