شناسه: 61366

خاطره شماره 3 - شهید یونس امیری دهنوی

روایت همسر شهید: ساعت 13:45 بود که با همسرم صحبت کردم و به من گفتند که سراوان هستم و در حال برگشت به اصفهان. من می‌دانستم که خسته هستند و در مسیر می‌خوابند، هیچ موقع به ایشان در مسیر زنگ نمی‌زدم‌. غروب بود. به زینب غذا می‌دادم که خانم همسایه (همسر شهید پناهپوری- همکار شهید امیری) آمدند و گفتند که به علت تماس یکی از اقوام خیلی نگران هستند. تا آن لحظه فکر می‌کردم اتفاقی نیفتاده است اصلا نگران نبودم چون اصلا فکر نمی‌کردم که در مسیر چنین اتفاقی بیفتد. همیشه اتفاق‌ها برای لب مرز بود نه داخل شهر.
سعی کردم او را آرام کنم، ولی مشخص بود که خبری که به ایشان دادند مهم بوده چون آرام و قرار نداشت‌. هرچه با همسرم تماس می‌گرفتم جواب نمی‌دادند تا اینکه کنترل از دستم در رفت و شروع به گریه کردم. از صحبت‌های همسایه‌ای دیگر که برای آرام کردن م آمده بود متوجه شدم اتفاقی افتاده ولی به من نمی‌گفتند که چه شده است تا اینکه بعد از چندین‌بار که با تلفن همسرم تماس گرفتم شخصی جواب داد و مشخصات ایشان را پرسید و گفت که شهید شدند.آن لحظه خیلی لحظه سختی بود‌. الان وقتی به آن شرایط فکر می‌کنم اصلا نمی‌دانم چطور تحمل کردم‌. تا 2-3 هفته خیلی بهم ریخته بودم نه به فکر خودم بودم و نه به فکر زینب‌. تا اینکه از خودش خواستم که فقط به خاطر زینب به من صبر بدهد. همیشه می‌گویم صبری که خدا و شهید به من دادند باعث شد که این چند ماه دوام آوردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه