عزم رفتن
راوی همسرشهید: آقا مهدی برنامههای مستند مدافع حرم را میدید و دنبال میکرد. ته دلش خیلی دوست داشت خودش هم برود. منتها چون در کارهای اطلاعاتی بود، اجازه نمیدادند برود. گذشت تا اینکه پارسال بحث ساخت خانهمان پیش آمد. همان حین دوستانش گفتند بحث اعزام به سوریه جور شده است، منتها آقا مهدی گفت تا برای همسرم یک خانه و سرپناهی نسازم فعلاً نمیتوانم بروم. به هرحال خانه آماده شد و در طول هفت ماهی که در آن مستقر شدیم، دائم به من میگفت: زینب دیدی که من خانه را برایت ساختم، حالا وقت رفتن به سوریه است. انگار به او الهام شده بود که حتماً باید برود. بنابراین دوباره پیگیر رفتن شد و من هم حرفی برای گفتن نداشتم که آقا مهدی را منع کنم و با خودم میگفتم راه بدی را که انتخاب نکرده و تازه باید تشویقش کنم
ثبت دیدگاه