خاطرات شناسه: 61463 ۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۰ 0 دیدگاه دلسوزی تماس گرفت با خواهرش تا جویای حالش شود. فهمید شب قبل از شدت سرما خوابش نبرده است. از کار که برگشت مستقیم به خانه شان رفت و بخاری هایش را سرویس و نصب کرد. کار همیشگی اش بود. برای همه دلسوزی می کرد و در صدد رفع نیازهایشان بود.
ثبت دیدگاه