خاطرات شناسه: 61468 ۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۰ 0 دیدگاه سوغاتی هر جا مغازه ی اسباب بازی فروشی می دید بی اختیار به سمتش کشیده می شد. وسیله ای برای زینب، چیزی هم برای حسین می خرید. شب هم که تماس می گرفت گزارش خریدهایش را با ذوق و شوق به بچه ها می داد. بچه ها هم سفارشات جدیدشان را به بابا می دادند.
ثبت دیدگاه