شناسه: 61470

درخواست دختر

زینب هم اخلاق بابا دستش آمده بود. همیشه دوست داشت غافلگیرشان کند. در ذهن دختر مانده بود. هر روز می گفت شاید امروز پدر بی خبر بیاید و بخواهد غافلگیرشان کند.
دیگر روزهای آخر ماموریت بابا بود که در هر تماس می گفت:«بابا جون! یک دفعه نیایی! من می خواهم خونه باشم. می خواهم مدرسه نرم و خودم بیام برات در را باز کنم. من باید اولین نفر باشم که می بینمت.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه